🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

چون که در معرکۀ جنگ سرش خورده به سنگ
فکر نیرنگ کند باز و شود رنگ به رنگ

گر ز «تحریم» و ز «تهدید» ندیده ست اثر
دارد امید که «تطمیع» دهد باز ثمر

گره کار وطن غیرت ما می طلبد
عقل و عشق و جگری چون شهدا می طلبد

خندق است آی ببینید که احزاب آمد
از صف ما برود، هرکه پی خواب آمد

عشق می بارد و سرها به تماشا مستند
دل بریدند ز خود تا به خدا پیوستند

هر که دارد سر همراهی سر بسم الله
هر که دارد جگر خوف و خطر بسم الله!



جمعی از شاعران

پیوندهای روزانه

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۱ ثبت شده است

۲۱
آذر
۰۱

به بعضی سلبریتی هایی که از دزد گردنبند و موبایلشاننمی گذرند برای قاتل بچه های مردم #اعدام_نکنید می زنند. 

آقای مهراب قاسم خوانی، شما از جرم سارق گردنبند دخترتان که گردنبند را پس داد و مثل ابر بهار گریه می کرد که "مرا ببخشید . اشتباه کردم . دیگر تکرار نمی کنم" در نگذشتید!

گفتید همه چیز را قانون باید تعیین کند !!! 

حالا برای قاتل بچه های مردم #اعدام_نکنید راه می اندازید؟ 

بچه ی خودتان را بگذارید جای جوان هایی که مظلومانه پر پر شدند تا شما و من آسوده در خیابان ها قدم بزنیم . 

به هیچ وجه در حدی نیستم که از درگذشت و اجرای حکم فرد دیگری خوشحال باشم.  مایه ی تاسف است که برخی جوانان آنچنان مسخ صحبت های رنگارنگ مشتی سلبریتی نادان می شوند که دست به ارتکاب جرم می زنند که منجر به جزای ایشان می شود . 

خون جوان اعدام شده متوجه تک تک افرادی است که هیزم در آتش انداختند و آنقدر تحریک کردند که خانواده ی خود و دیگری را داغدار کردند .

طناب دار شمایید 

شما او را تا لب پرتگاه هل دادید 

تقصیر خودتان را گردن بگیرید 

 

 

 

 

پانوشته: منظورم از شما آقای قاسمخانی نبود .همه ی آنهایی که حتی با یک نگاه ، با یک لایک با یک ابراز موافقت این جوان ها را به سوی ارتکاب جرم هل دادند مقصرند.  

 

  • ماه زده
۲۱
آذر
۰۱

  • ماه زده
۱۸
آذر
۰۱

چند شب پیش داشتم فکر می کردم اگر نباشم چه می شود

یک بشقاب در سلف دانشگاه کم تر شسته می شود 

یک نفر کم تر سر کلاس ها دست می گیرد و روی صندلی اش از ذوق آنچه می خواهد بگوید وول می خورد 

هفته ای یک بار هم کسی خانه را جارو نمی زند 

پول برق کم تر می آید چون هیچکس صبح تا شب پای شارژر و موبایل نمی نشیند 

۲۰۰ گیگ از بسته ی اینترنت ADSL آخر سال اضافه می آید 

شب ها تا صبح نور موبایل هیچکس از زیر پتو درز نمی کند و خواب کسی را آشفته نمی کند 

زرشک ها و رب انار ها دیر تر تمام می شود 

مامان ، بابا و برادرم کمی غمگین تر از قبل می شوند 

و مبینا....

دوستم 🌸🌱 از آن راه دور بغضش می شکند و شاید این بار چشم دیگرش هم میگرنی شود 

کسی در وبلاگم پست تازه نمی گذارد و شما روحیه هاتان با غم های من به هم نمی ریزد 

تو هم شاید دو سه ماه بعدش که به لست سینم شک کردی به صرافت بیوفتی که چرا صبا نیست

بعد تر در پیج این و آن سرک بکشی 

و شاید از 🌸🌱 بشنوی که مرده ام 

بعد مرخصی ای را که به زنده بودنم نگرفتی می گیری و گل های میخک قرمزی را که به زنده بودنم برایم نخریدی می خری و می آیی تا ببینی ام

نمی دانم گریه می کنی یا نه 

حسرت جانت را می سوزاند یا نه 

شاید حتی گریه هم نکنی و این بار هم حسی نداشته باشی به هیچ چی 

با خودت فکر میکنی خب این هم تمام شد 

لا اقل آنجا کسی اذیتش نمی کند 

از زری عزیزم می خواهم که  آیدی ات را از 🌸🌱 عزیزم پرس و جو کند و آدرس این وبلاگ را به دستت برساند 

توی کشو ام چند تا ماژیک هایلایت و مداد و سر مدادی به شکل دایناسور هست  

یک سر کلیدی و یک راهب روز های آفتابی 

آنها را برایت خریده بودم که درس بخوانی و آقای وکیل شوی و به آرزو هایت برسی 

چند سال بعد از من که درگیر زن و بچه و قسط های وام اخیرت هستی بین شلوغی های میزت یادت بیوفتد به دختری که هرچند به چشمت قشنگ نبود اما قشنگ می خندید 

اگر برایم فاتحه بفرستی سخت ممنونت می شوم 

بچه تر که بودم سینمایی ای دیدم به نام "دایه مکفی" 

دایه ای که بچه ها از او می ترسیدند. 

یک جای فیلم دایه مکفی گفت: ( تا وقتی دوستم ندارید هستم ، روزی که دوستم داشته باشید می روم.)

مرگ هم همینطور است

جایی که عاشق مرگی زندگی می کنی 

وقتی عاشق زندگی شدی می میری 

مثل حالا 

که دختر ۱۸ ساله ی غمگینی هستم با گذشته هایی تلخ که به زور از پس پاس کردن درس های این ترم بر می آید و به هر دری می زند که بمیرد.... زنده می مانم. 

شبی که زن xy ساله ای باشم که در شغلش به جایی رسیده و دارد فکر می کند صبح که بیدار شد برای شوهر مهربان و بچه های باهوش و قشنگش چه غذایی بپزد .... می میرم.

زندگی همین است 

مگر عشق من دست و پا گیر آزادی ات نبود 

مگر نمی خواستی  بروی 

مگر این نبود که کنار من حس آرامش و خوشبختی نمی کردی؟

مگر عجله نداشتی که جام تلخ "خداحافظ "را زودتر به کامم بنوشانی 

حالا برو 

به آرزویت رسیدی دیگر 

از دنیای بدون من لذت ببر

از آدم هایی که غیر از من تا پای جان می خواهندت 

مشکل من بودم 

که حل شدم.

 

برایم مهم نیست 

هیچ چیز برایم مهم نیست 

حقیقتا هیچ چیز.

 

  • ماه زده