🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

چون که در معرکۀ جنگ سرش خورده به سنگ
فکر نیرنگ کند باز و شود رنگ به رنگ

گر ز «تحریم» و ز «تهدید» ندیده ست اثر
دارد امید که «تطمیع» دهد باز ثمر

گره کار وطن غیرت ما می طلبد
عقل و عشق و جگری چون شهدا می طلبد

خندق است آی ببینید که احزاب آمد
از صف ما برود، هرکه پی خواب آمد

عشق می بارد و سرها به تماشا مستند
دل بریدند ز خود تا به خدا پیوستند

هر که دارد سر همراهی سر بسم الله
هر که دارد جگر خوف و خطر بسم الله!



جمعی از شاعران

پیوندهای روزانه

کارخودشونه ۸

پنجشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۱، ۱۱:۳۱ ب.ظ

- ۹۵درصد مردم ایران براندازن
+اوکی، ولی چرا مردم به فراخوان شما محل نمیدن؟
-شما سرکوب نکن ببین چند میلیون میاد
+اوکی، پس چرا پتیشن مجازی وکالت رضا پهلوی‌تون مثل فراخوان‌تون شد
-اصلا میریم به اروپا میگیم سپاه رو تروریستی اعلام کنه
+اونم که نکرد
-پس ما شیر گاز رو باز می‌کنیم 

 🗣حاج فیدل🇮🇷

 

پانوشته: در شب آرزو ها من را هم خیلی دعا کنید.

  • ماه زده

نظرات  (۷)

  • مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

  • آره اصلا فروختن بحرین و آرارات و دشت امید و...هم کار خودشون بود :)))

    پاسخ:
    بحرین رو که نفروختن عه. 
    شوهرش دادن😂😂🗿

    سایت زیر اطلاعات خیلی عالی داره

    https://www.worldometers.info/demographics/iran-demographics/#life-exp

     

    شاخص امید به زندگی ایرانیان در طی سالهای پهلوی میانیگین 40 تا 50 سال بوده و این آمار در طی 40 سال بعد از انقلاب از 50 رسیده به 77 سال

    نرخ مرگ و میر نوزادان از میانگین 150 نوزاد به ازای هر 1000 تولد رسیده به 10 در هر 1000 تولد

    بزرگی اقتصاد ایران یعنی شاخص gdp از حدود 70 میلیارد دلار در انتهای دوره پهلوی رسیده به حدود 450 میلیارد دلار کنونی

    البته بیشتر این رشد در دوره احمدی نژاد رخ داده از سال 84 تا 90 از 100 میلیارد دلار رسیده به 600 میلیارد دلار

    پاسخ:
    نمی دونم چرا همه از احمدی نژاد بد می گن
    من فکر می کنم بین رئیس جمهور هایی که تا حالا دیدم دلسوز تر و سختکوش تر از همشون بوده...
    هرچند یه عده آدم دورش جمع شدن و اسم خودشون رو گذاشتن دوست و ... بماند
  • مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏
  • البته این اطلاعات خوبی هست که داشته باشیم و خود حقیر پندار نباشیم.

    لاکن مقایسه زمانی درست هست که بایک کشور مشابه از لحاظ زمانی و تاریخی و فرهنگی و اجتماعی صورت بگیره نه با 50 سال پیش خودش.

    پاسخ:
    قبول دارم
  • سایه های بیداری
  • سایت زیر ، اطلاعات خیلی عالی در مورد من دارد :

    دبلیو دبلیو دبلیو دات . من 

     

    شاخص امید به زندگی در من ، در شش ماهگی ، صفر بود 

    در حالیکه در 23 سالگی ، 276 / 43 برابر دوران شلوار خیس کنی ام بود . 

     

    نوع دروغهای شاخداری که در شش ماهگی شنیدم ، از میانگین صفر دروغ به ازای هر 1000 دروغ ، در سن بیست و پنج سالگی ام به میانگین 2000 دروغ به ازای 1000 دروغ رسیده . 

    تبصره : روزانه اینقدر دروغ از همین صدا و سیما میشنوم که چشم و گوشهایم بی حس می شود و من دیگه شکر خوری مجری را نمی شنوم و تصویرش برایم محو و ثابت میشود . و وقتی پدرم سرم داد میزند پاشو برو دنبال کار و زندگی ات ، تازه اونوقت تصویر مجری به حرکت در میاد . و چون تصویر به علت کرخت شدن من ، در تعداد 1000 تا ثابت مانده بود ، اونوقت من فکر میکنم به ازای هر 1000 دروغ ، 2000 دروغ شنیده ام . در صورتی که آمار واقعی را فقط پدرم میداند که قبض برق را پرداخت میکند .  

     

    بزرگی کلیه هایم در سن شش ماهگی ، فقط 14 سی سی بوده . اما در سن بیست و پنج سالگی ام رسیده به 270 سی سی .

    دلیل : چون اون موقع قصد فروش کلیه هایم را نداشتم . ولی الان برای ثبت نام دانشگاه نیاز به فروش دارم . گروه خونی « بی مثبت » هستم . کسی نمیخره ؟ 

     

    گاهی واقعا ، کمی خجالت لازم داریم تا مثل طوطی راه نیفتیم ناموجود ها و نا مرئی های جامعه را نشان دهیم و آنها را به نام آمار ترقی و پیشرفت جا بزنیم . 

    دو تا موجود و مرئی بشمار که خودت هم ممکن است هر روز با آن دست به گریبانی .

    چرا به جای چرت و پرتهای فلان موسسه آماری ، که گاهی حتی وجود خارجی نیز ندارند ، 

    زانوی ادب در مقابل پدرت نمیزنی تا آمار اجاره خانۀ قبل از 57 و بعد از 57 را از زبان راستگو ترین انسانی که می شناسی ( پدرت ) بشنوی ؟ 

    همین یک مورد را مقایسه کن 

    باقی اطلاعات بسیار حیاتی و علمیو عالی شما ، پیشکش . 

     

     

    پاسخ:
    من دانشگاه ثبت نام کردم.کلیه هامم سر جاشونن
  • سایه های بیداری
  • یه نگاهی هم می کردید به آمار رشد :

    گور خوابها ، لوله خوابها ، پشت بام خوابها و ....

    راستی از اون امار رشد کذایی رئیس جمهور محبوب سابق و مغضوب فعلی ،

    چند درصدش نصیب این گورخوابها شده ؟ خبر داری ؟

    یا اونها جزو آمار طوطی وار محسوب نمی شود ؟

    یه آمار هم از گورخوابهای پیش از 57 می دادی .

    هست اصلا چنین آماری ؟

    گیریم که آمار رشد نه 600 میلیارد ، بلکه هزاران میلیارد باشد ، 

    چرا اون زن بیچاره تا کمر خم شده در سطل زباله ؟ 

    و گیریم که در کل ایران ، فقط همان یک زن بوده و غیر از اون ، هیچ کس دیگری نیست . 

    نیمۀ جمعیت زن ایران را هم بی خیال 

    اگر تمامی مردان این مملکت 

    اگر به خاطر همان یک زن ، از شرم بمیرند ، سزاست . 

    یا معنی واژۀ « ناموس » را هنوز نمیدانیم 

    یا اصلا چیزی به نام ناموس در قاموس ما نیست .

    ناموس آن نیست که دختر 14 ساله ای را با داس سر ببریم 

    ناموس آن نیست که زن بیست ساله ای را سر ببریم و سرش را در خیابان بچرخانیم .

    این عین بی ناموسی است . 

    اصلا چه کسی واژۀ « ناموس » را برده به باب « مونث » 

    چرا فکر می کنیم به محض اینکه کلمۀ ناموس را نشخوار می کنیم 

    حتما باید تصویر زن و دختر و خواهر و ... در مقابل ، نه دیدگانمان ، که در مقابل « فهممان » ظاهر شود ؟ چه کسی همچین فتوای احمقانه ای را صادر کرده ؟ کدام نادانی در فرهنگستان ادب ، معنی ناموس را اینگونه برای ما تعریف کرده ؟ کی گفته ناموس لغت مونث است ؟ و فقط و فقط مطعلق به زن ؟ پس ناموس مرد چی ؟ مرد بی ناموس است ؟ که هرگز واژۀ ناموس بهش نمی چسبه ؟ یا نمی خواهد که بچسبد ؟ 

    ناموس من ، همون یک نفر زنیست که از گشنگی تا کمر خم شده توی سطل آشغال . کار بی ناموسی هم نمیکند . عمل بی ناموسی هم انجام نمیدهد . بلکه عین عمق معنای ناموس است . اون زن از صدها مثل من با ناموس تر است که تن به ذلت تن فروشی نمیدهد ، اما اعتلای انسانی خود را در خم شدن در آن سطل آشغال می بیند . تو هم می بینی آیا ؟ منم می بینم آیا ؟ اگر من و تو می دیدیم که اون زن ، چنین کاری نمیکرد . نه ! اصلا من و تو به او اجازل چنین کاری نمیدادیم . نه اینکه می رفتیم و می گرفتیم زیر مشت و لگد . همان کاری و تنها کاری که یاد گرفتیم هممون . بلکه نان شبمان را می پیچیدیم لای دستمالی پاک ، به پاکی همون زن ، می بردیم دم درش . کردیم ؟ کردی ؟ کردم ؟ نه ! هرگز . دل خوش کردیم طوطی وار به آماری که هیچ به درد تو و من و آن زن نمیخورد . 

    همین فردا من آمار تو را صد میلیون بار نشر میدهم . 

    برو ببین اون زن و بچه هایش سیر می شوند ؟ 

    فقط اینها که نیست .

    من درد دارم . درد .

    به جای این آمار ، برو یه نگاهی به آمار همین کشور همسایه ترکیه بینداز .

    ببین در عزض این بیست سال 

    تا چه اندازه هزینه کرده که « مولانا » را شاعر « ترک » معرفی کند ؟ 

    ببین چه آمار و ارقامی برای این کار هزینه کرده ؟

    از تو می پرسم : مولانا ناموس فرهنگی سرزمین من و تو نیست ؟ 

    یک بار اصلا به ذهنت خطور کرده که اردوغان بی پدر و مادر با ناموس ما چه کرده و چه میکند ؟ یک بار ، یک نفر ، فقط یک نفر ، از مسئولین فرهنگی این کشور ، یک جو ، فقط یک جو غیرت داشته از ناموس فرهنگی سرزمینش ، دفاع کند ؟ نه ! هرگز ! چون اون مسئول اصلا غیرت در وجودش نیست که از ناموسش دفاع کند .

    یک بار ناموست جنبیده که بری ببینی در « گنجه » با ناموس تو « نظامی گنجوی » چه میکنند ؟ 

    آنها هم میلیاردها هزینه کرده اند که بگویند نظامی ایرانی نیست . به دنیا بقبولانند که نظامی مال گنجه و باکو و ارمنستان است . راستی از آمار آنها هم خبر داری چقدر هزینه کرده اند ؟ 

    نه ! معلومه که نداری . اصلا تا همین الان که این چند خط نوشتۀ مرا بخوانی ، حتی به ذهنت هم نمی رسید که ما یه همچین ناموس بر باد رفته ای داشتیم و داریم . 

    به من بگو ، جایگاه فلان آخوند فکسنی در فرهنگ کشورت با ارزش است یا جایگاه کسی که دنیا آن را به نام بزرگترین عارف و فیلسوف و شاعر و ادیب و منجم و .... می شناسد ؟ ( مولانا ) 

    اصلا این جوش اوردن الکی و بیخود مرا فراموش کن .

    چشمهایت را ببند 

    و به من بگو 

    کسی به نام مولانا می شناسی که آن را در زمرۀ ناموست هم قرار بدهی ؟ 

    با قاطعیت می گویم :

    نه ! هرگز 

    چون اگر او را می شناختی 

    می شناختم 

    می شناختیم 

    امروز زن سرزمین من 

    تا نیم تنه ، آویزان سطل آشغال نبود .

     

    من به شخصه ، از اونهایی نیستم که سرزمینم و مردم سرزمینم را تحقیر کنم

    تا به این وسیله ، کسب امتیاز دانایی کنم .

    بلکه از اون دسته هستم

    که در خواب « پنبه دانه » نمی بینم .

    به جای این خوابهای خوش

    که تعبیرش فقط حال خودتان را مفرح میکند

    و مردم درمانده را ، زجری مضاعف می بخشد ،

    فقط از خواب بیدار شو .

    البته اگر خودت را به خواب نزدی 

    که در آن صورت 

    هرگز بیدار نمی شوی 

    چون نمی خواهی که بیدار شوی . 

    همین

  • سایه های بیداری
  • استاد محترمتان ، جناب رائفی پور 

    اگر جورج فلوید اونور دنیا خون از دماغش بیاید 

    یا سنگی به پای یک فلسطینی بخورد 

    خودشان را در ایران « جر » می فرمایند 

    یک بار شنیدی از نوامیسی که من نام بردم ، حتی یک کلمه بگوید ؟ 

    نه نمی گوید 

    می دانید چرا ؟ 

    چون « میرزا آقا خان نوری - اکبر نامش را اشتباه نکرده باشم )

    ایشان را سر دستۀ « مقنیان » کرده و گفته : « پدر سوخته ! اگر برای من آب نمی شود ، برای تو که نان می شود » هر چقدر دوست داری مغز مردم را شخم بزن . 

     

    حتما این داستان را شنیدید :

    میرزا آقاسی صدراعظم دربار قجر ، می رود کویر یزد و عده ای از مقنیان ( کسی که قنات میکَنَد ) را مامور کندن قنات در کویر و بیابانهای یزد میکند . 

    پس از مدتی برای بازرسی می رود . 

    سردستۀ مقنیان می آید و گزارش میدهد : 

    قربان ! به نظرم سعی بیهوده می کنیم 

    فکر نمیکنم اینجا رگۀ آبی وجود داشته باشد . 

    وزیر دستور میدهد به کارشان ادامه دهند .

    بار دوم و بازرسی دوم بعد از مدتی :

    همین گزارش و همان پاسخ .

    بار سوم که این یارو گزارش میدهد 

    وزیر نیک اندیش و خیر اندیش دربار از دم با عرضه ، 

    در پاسخ سردستۀ مقنیان می گوید :

    « پدر سوخته ! اگر برای من آب نمی شود ، برای تو که نان می شود » 

    حکایت همین استاد محترم و دیگر استادان ، استاد زاده از مادر 

    حکایت اون مقنی و وزیر نالایق است . 

     

    95 درصد مردم براندازن 

    ( گیریم که دروغ محض ) 

     

    شما سرکوب نکن ، ببین چند میلیون میاد 

    ( گیریم که بلوف و دروغ صد در صد ) 

     

    اصلا میریم .... 

    ( این دروغ شاخدار ) 

     

    نتیجه ؟ لطفا نتیجه ماه زده بانو ؟ 

    الان اثبات نیوتنی فرمودید ؟ 

    جاذبه کشف فرمودید ؟ 

     

    یعنی متوجه نشدید که اگر همانقدر که او سخنان بی معنی و سخیف و بیخود و نابجا و نامربوط هستند ، و یا باشند ، دو برابر آن را همین پست شما در ذات خود دارد ؟ 

    من به نتیجۀ این پست ، هر چی فکر میکنم ، والاع عقلم قد نمیدهد . 

    جز اینکه اینطور خیال کنم که ادای روشنفکری در آن موج میزند 

    البته از نوع نیشخندی و تمسخر . 

     

    یک روز در اتوبوس تهران انزلی نشسته بود .

    طبق عادت کتابی هم برای رفع بی حوصلگی و صد البته برای گریز از روده درازی بغل دستی .

    که با توجه به کتاب توی دستم ، دست از سرم بردارد .

    اما مگر میشود ؟

    بغل دستی اونقدر سرک کشید زیر و روی کتاب 

    تا متوجه شد ، کتاب تاریخی است . 

    پس قصه آغاز شد :

    به تاریخ علاقه مند هستید ؟

    من : بله 

    و 

    سوال پشت سوال تا آنجا که دُز کفرم بره بالا 

    و سوال دیگر : 

    نظرت در مورد میرزا کوچک خان جنگلی چیست ؟ 

    من : بنده را از پاسخ معاف بدارید و لطفا اجازه بدهید مابقی کتاب را بخوانم 

    او : باشه . فقط این یه سوال را پاسخ بدهید 

    من : اجازه بدهید پاسخ ندهم 

    او : نه علاقه دارم پاسخ شما را بشنوم . چون ظاهرا به تاریخ علاقه مند هستید .

    و چند بار عذر من 

    و مکرر تکرار ایشان 

    تا اینکه پاسخ دادم :

    به نظر من ، میرزا کوچک خان ، یکی از احمق ترین آدمهای تاریخ معاصر ماست که از نظر من ، حتی خواندن تاریخش هم وقت تلف کردن است .

    و 

    سکوت مرگبار طرف 

    انتظار شیرین رویای او ، و پاسخ زهر آگین من 

    هیچ مطابقتی نداشت 

    و دقایقی بعد 

    شما اهل کجا هستید ؟

    و 

    من دقیقا میدانم چرا این سوال را میکند  

    میخواهد از حافظه اش یاری بگیرد و به محض گفتن نام شهرم ، یکی از بزرگان شهرم را احمق خطاب کند تا داستان « این به اون در » تکمیل شود . 

    بدون مکث می گویم تبریز 

    او : اگر من به ستارخان بگویم احمق ، تو خوشت می آید ؟

    دلم به حالش می سوزد 

    حتی نمیداند من اسم شهرم را درست گفتم یا نه 

    ولی اینقدر عجله دارد تا حماقت کور کورانه اش در مورد استورۀ رنگی شده اش ( گنجشک به جای قناری ) را به رخ من بکشد و بگوید اشتباه کرده ام ، که اصلا به این چیزها فکر نمیکند .

    می خواست تلافی کند که کرد . و من توی چشمهایش ، عروسی که فلان جایش دایر کرده به وضوح می بینم . حتی صدای ساز و دهل عروسی از ماتحتش زده بیرون . 

    اول می خواهم چیزی نگویم و دلخوشش بکنم به همین انتقام 

    اما بعد می گویم 

    من زهر مار هستم کلا ، چرا برج زهر مار نباشم ؟

    می گویم : همان ستارخان راهزن و دزد را می گویی ؟ همان که شغل شریفش راهزنی بود ، و به محض اینکه در داستان مشروطه ، بوی منافع به مشامش خورد ، شد سردار مشروطه ؟ 

    بیچاره دیگه گیج شد 

    همونطور رنگ و رو باخته مرا می نگریست و هیچ نمی گفت 

    چه بگوید به آدمی که روبرویش نشسته 

    و از نظر او فقط ظاهر آدم دارد .

    مُرد بنده خدا 

    شاید بیش از یک ساعت 

    منم که خیالم راحت شد از مزاحمتش 

    کتاب را بستم و خوابیدم 

    به محض اینکه بیدار شدم 

    یقمو گرفت 

    آقا یه سوال . فقط یه سوال 

    من : بفرمائید 

    او : بگو چرا به میرزا گفتی احمق ؟ 

    این بار دیگه واقعا دلم به حالش سوخت .

    گفتم قبل از پاسخ به سوالت ، اجازه میدی من یک سوال بپرسم از شما ؟

    او : بله آقا بپرسید .

    گفتم معنی واژۀ « نتیجه » را میدانی ؟ 

    او : بله خب و معنیش همون نتیجه است دیگه 

    .

    .

    باری :

    گفتم قزاق تا دندان مسلح 

    از منجیل تا رشت و انرلی 

    مردم و خانه هایشان را بسته به توپ 

    مردم بی گناه را فوج فوج به قتل می رساند و خانه بر سرشان ویران میکند 

    سربازی سر می رسد و به میرزا گزارش میدان جنگ را میدهد 

    میرزا : الان منتظر چه دستوری از من هستی ؟

    که دستور بدهم برادران هموطن خود را ببندید به گلوله و بکشید ؟

    قزاق که غریبه و اجنبی نیست . هموطن من و توست 

     

    من : حالا سوال بعدی 

    او : بفرمائید 

    من : میرزا وقتی قیام علیه حکومت را شروع کرد ، فکر میکرد یه میدان براش باز میکنند و میگویند : عا میرزا بفرما . اونور میدان هم می گویند : قلدر خان بفرما 

    بعد این دو پاچه ها را بالا میزنند ، و عین دو تا گاو همدیگر را شاخ میزنند ، آره ؟ 

    یا میدانست که وقتی قیام کرد ، قزاق تنها نیرویی است که در مقابلش خواهد ایستاد و تا آخرین نفرشان را خواهد کشت 

    مگر اینکه ، میرزا با نیروی بیشتر و آزموده تر و با قدرت توان به طرف مقابلش حمله میکرد و تها در این صورت بود که قیامش پیروز میشد . اونم البته نه صد در صد . چون بعداز از نیروی جنگی ، تازه نوبت نیروهای دیگر حکومت بود . میدانست این را یا نه ؟ 

    قبل از اینکه بنده خدا پاسخ بدهد 

    خودم پاسخ دادم :

    اگر میرزا این را میدانست و وارد قیام شد ، پس یک احمق تمام عیار بود که قزاق را هموطن خود میدانست و درست هنگامی که مردم ، زن و بچه و پیر جوان کشته میشدند ، میرزا ، غریزۀ وطن دوستی و انسان دوستی و هزار دوستی دیگرش گل کرد .

    اگر نمیدانست و قیام را شروع کرد ، باز یک احمق تمام عیار بود که به عنوان رهبر قیام ، همۀ اینها را پیش بینی نکرد . 

    اما اگر نه میدانست و نه نمیدانست ، باز هم یک احمق تمام عیار بود که پای در بازی نهاده بود که اصلا از اصول اون بازی خبر نداشت . 

    و 

    حالا می رسیم به اون واژۀ « نتیجه » 

    نتیجۀ قیام میرزا چی شد ؟ 

    داشت مات و مبهوت مرا نگاه میکرد 

    انگار که لال شده باشد 

    گفتم باشه 

    این یکی را هم خودم پاسخ میدهم :

    نتیجه این شد که نزدیکترین دوست میرزا ، سر میرزا را برید و برای سردار سپه هدیه کرد . 

    و

    سردار سپه شد ، رضا شاه قلدر 

     

    حالا به من بگو ببینم ، میرزا احمق نبود ؟ 

    کدام آدم عاقلی هزاران نفر را به کشتن میدهد 

    که رئیس یک سپاه را شاه کند ؟ 

     

    پس نتیجه چی شد ؟ پنجاه سال حکومت پهلوی 

    الان اگر فکر میکنی ، من یکی شخصا ، از این نتیجۀ حاصله ، می بایست فلان جایم عروسی به پا کنم ، سخت در اشتباهی . چون در هر کاری ، نتیجه مهم است ، نه مراحل کار . 

    من و تو 

    نهران سوار این اتوبوس شدیم که برویم رشت و انزلی 

    حالا اگر پنجاه سال طول بکشد که برسیم و یا اصلا نرسیم 

    نتیجۀ این سعی سفر ما ، احمقانه و من و تو یک احمق تمام عیار نیستیم ؟ 

    او : بله 

    من : پس اجازه بده تا احمق نشدم ، همۀ حواسم را جمع کنم برای نتیجه 

    یعنی رسیدن به انزلی ...... 

     

    اصلا نمیدانم اون بالا چند سطر شده . چون نمیبینم 

    ولی هر چی هست ، خدا به داد خواننده اش برسد که باید اینهمه اراجیف را بخواند . 

    من که پیشنهاد میکنم کسی نخواند . 

    پاسخ:
    آقای سایه های بیداری شما چطوری می تونید صبح زود هنوز ۸ نشده اینقد فکر کنید 
    اینقد بنویسید 
    من هنوز ویندوزم بالا نیومده
  • سایه های بیداری
  • خدا را شکر 

    کلیه های منم سر جاش هست 

    در تمثیل که مناقشه نیست 

    هر تمثیلی ممکن است باشد 

    که ممکن است مصداق داشته باشد و یا نه .

    اگر قرار بود همۀ دانشجوها با فروش کلیه ثبت نام کنند 

    اونجا که دیگه اسمش دانشگاه نمیشد 

    اسمش میشد : انجمن بی کلیه ها 

    یا 

    بازار کلیه فروشان ( لبخند ) 

    پاسخ:
    به حمد و فضل الهی :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">