به برادران عزیز من تعرض شد....
چنانچه از بیماری زمینه ای رنج می برید یا درگیر مشکلات قلبی هستید یا باردار و یا جزو گروه های حساس هستید این مطلب را نخوانید....
در دانشگاه جلسه بود برای بررسی ابعاد اتفاقات اخیر و ما هم که همیشه کف دانشگاه! رفتیم ببینیم چه می گویند و ماجرا چیست. مدعو جلسه از پله ها بالا رفت و روی سن ایستاد. به نام خدا گفت و به بچه های اتاق فرمان گفت لطفا کلیپ را پخش کنید. فانوسِ روشن بین ذهن من به واژه ی "کلیپ" حساس است. وقتی کلیپ پخش می شود یعنی مجموعه ای از تصاویر ویدئویی می خواهند پیامی را به تو بدهند که پشت پرده هایی هم دارد. ما هم به اصطلاح دانشجو و به اصطلاح متمایل به عدم سوگیری... و بعد قسمت بدون احساس دیدن کلیپ و ویدئو در ذهنم فعال شد.
من با هرچیز گریه داری گریه نمی کنم و با هرچیز خنده داری نمی خندم. چون معتقدم که ابراز احساسات آن رخداد را در ذهن انسان پیش از پایین و بالا کردن منطقی اش تثبیت می کند. اگر برایم مسجل شد که رخ داده است آنوقت واقعا می خندم یا واقعا گریه می کنم. این بار هم اگرچه کلیپ بسیار بسیار بسیار گریه دار و دل سوزاننده بود، همه ی تلاشم را کردم تا پایش گریه نکنم تا بتوانم حرف های بعد از کلیپ سخنران را با تفکر نقادانه و بالا پایین کردن گوش بدهم.
تصاویر و ویدئو ها یکی پس از دیگری رد می شد.... شئ نا مشخصی افتاده بود کف خیابان و انگار که نوبتی باشد، حاضران در صحنه یکی یکی به آن لگد می زدند... کمی که دقت می کردی آدم بود. یکی از مدافعان امنیت بود که پیکر نیمه جانش روی زمین افتاده بود و اغتشاشگران حاضر در صحنه به قدر وسعشان به او لگد می زدند... فیلم بعدی جوانی بود با سر و صورت بسته که یک شئ فلزی را به شدت بالا می برد و پایین می آورد . روی کجا؟ مشخص نبود... دوربین کمی تکان خورد و مشخص شد. روی یکی از نیروهای مدافع امنیت که کف خیابان غرق در خون و تنها افتاده بود. کیفیت فیلم بالاتر رفت. آن وسیله یک میله ی آهنی نبود. یک قمه ی بزرگ و عریض و طویل بود که هر بار که با شدت روی جوان کف خیابان افتاده فرود می آمد قسمتی از پیکر او را برش می داد و غیر از او افراد دیگری هم چاقو به دست به جوان کف خیابان زخم می زدند و آن ها که هیچ چیز نداشتند برای آسیب زدن با کف کفش هایشان نیروی پلیس غرق در خون را لگدمال می کردند.
صدای گریه از بین جمعیت شنیده می شد. اما من گریه نکردم. گوشه ی چشم هایم خیس شد ، اما خودم را نگه داشتم که گریه نکنم.... صحنه بعدی که مقابلم نقش بست از یک نیروی انتظامی بود. در بین اغتشاشگران احاطه شده بود و گیر افتاده بود. همسر جوان باردارش زنگ می زند تا حال شوهرش را بپرسد. یکی از اغتشاشگران تلفن را بر می دارد و به همسر باردار آن نیروی انتظامی می گوید داریم همسرت را می کشیم. بعد تلفن را می گیرد سمت جمعیتی که در حال تکه تکه کردن مأمور انتظامی بودند و صدای درد کشیدن و جان دادن آن مأمور را به صورت زنده به گوش همسر باردارش می رساند...
فیلم بعدی ، از پسر جوانی بود که مدافع امنیت شده بود و اغتشاشگران زنده زنده سوزانده بودند او را. آتش زده بودند این جوان را و از پسر جوان قد بلند فقط یک حجم کوچک سوخته بر جا مانده بود... فیلم های بعدی جوان های کم سن و سال بسیجی بودند که صورتشان از بین رفته بود.... یعنی فرد را با چاقو و قمه و اسلحه در جسم آسیب زده بودند اما نیمه جانی داشت. با این وجود صورت نداشت... صورتش را مثله کرده بودند یا آنقدر با قمه و چاقو خراشیده بودند که چهره نداشت... فقط به جای صورت و چشم و ابرو یک حجم قرمز خونین رنگ داشت و تنی پر از زخم....
اینجای کلیپ که رسیدیم همه داشتند گریه می کردند. همه ۵۰۰ دانشگاهی حاضر در جلسه ، همه ی بچه های اتاق فرمان، فیلم بردار ، استاد مدعو جلسه و حتی پرچم ایران کنار صحنه هم گریه می کرد.... اما من گریه نمی کردم... فقط محکم خودم را روی صندلی نگه داشته بودم که خوب ببینم و بررسی کنم. اما کاش گریه کرده بودم. کاش تا سرحد مرگ گریه کرده بودم. کاش خودم را انداخته بودم زیر صندلی ... کاش بین من و صحنه ی بعدی ای که دیدم فرسنگ ها فرستم فاصله بود ... کاش هیچوقت به دنبال حقیقت نبودم اگر بنا بود حقیقت این باشد....
اشک چیست؟ اشک محموعه ای از آب ، نمک و انواع آنزیم ها و کمی لیپید است. اشک یک مخلوط به حساب می آید. آب اشک شفاف نیست، چون نمک دارد و چیز های دیگر... . اشک وقتی در چشم آدم حلقه می زند ، پرده نازکی را درست می کند که دید آدم را نا واضح می کند. رو به رویت را تار می کند ، نمی گذارد جز شبحی از تصویر رو به رویت ببینی... و چه اشتباه بزرگی کردم من که گریه نکردم. تا لااقل اشک بین من و صحنه ای که دیدم پا درمیانی کند....
نمی دانم چطور بگویم که چه صحنه ای دیدم... نمی دانم که اصلا بگویم یا نه .... خاک بر سر من که زنده ام تا بین گفتن و نگفتن این ماجرا تردید کنم... خب... حقیقتش چطور بگویم؟ رویم به دیوار... رویم به خاک.... رویم به تخته سنگی تا سرم را به آن بکوبم. از محضر شهدای مظلوم اتفاقات ۱۴۰۴ عذرمی خواهم که این ها را می خواهم بنویسیم... چطور بگویم بچه ها؟ شما کمک کنید .... خدایا خودت کمک کن.....
سر بریده شدن خیلی سخت است ، خیلی سخت. هیچ انسانی نمی خواهد سرش بریده شود. با این وجود یک بسیجی مانند محسن حججی سربلندانه توسط داعش سربریده شد و به امام شهیدش اقتدا کرد تا دختران این کشور و دختران دنیا از دست وحوش داعشی در امان بمانند و بعد آزادانه بخندند و برخی هایشان هم گیسو پریشان در باد " برای..." بخوانند و به محسن حججی به جای مدافع حرم بگویند "مدافع اسد". از سر بریده شدن شاید سخت تر زنده زنده در آتش سوختن باشد... سوختن پوست ، بعد گوشت بعد استخوان... درد گرفتن دستمان وقتی بی هوا می خورد به کتری داغ... همان! چند صد هزار برابرش.... زنده باشی و بسوزی ، خیلی سخت است... سخت تر هم می شود وقتی بروی برای اینکه بگویی:"لطفا مسجد را آتش نزنید!"، بعد درب مسجد را ببندند و تو را با چند نفر از دوستانت به همراه مسجد با هم آتش بزنند....اما بچه های بسیج می دانند که در روند دفاع از مردمشان این اتفاق را هم باید به جان بخرند. کما اینکه شهدای زیادی در دفاع مقدس زنده زنده در آتش سوختند و ترور های مجاهدین خلق هم با به آتش کشیدن اتوبوس ها و انفجار منافقین انتحاری این زنده زنده در آتش سوختن ها در بین مردم ما دیده شد و بسیج هم که همیشه جانفدای مردم بوده و هست....
از زنده سر بریده شدن ، از زنده تکه تکه شدن ، از بی صورت شدن، از زنده زنده در آتش سوختن برای یک بسیجی سخت تر چیست؟.....
خدایا ... رویم به دیوار ... من که گفتم نمی توانم این ها را بنویسم......
بچه های بسیج عفیف اند و بسیار با حیا. اصلا یکی از چیزهایی که بسیج با آن شناخته می شود حیا است و سر به زیری و نجابت. اگر هیچ چیزی را از یک بچه ی بسیجی ندانی و هیچ چیزی را از بسیج هم ندانی و اصلا مرگ بر بسیجی هم بگویی، اگر بروی در محله ی یک بچه ی بسیجی، در بین خانواده اش، از محل دانشگاه یا مدرسه اش بپرسی فلانی چطور آدمی است به تو می گویند :"بچه ی با نجابتی است. بچه ی عفیفی است... ." پسر نوجوان ۱۳_۱۴ ساله ی بسیج دانش آموزی همین امروز که سایت های غیر اخلاقی و انواع بستر ها برای جوانان و نوجوانان و حتی کودکان آماده است برای بی کرامت کردن زنان و البته بیشتر بی کرامت کردن مردان، وقتی با من حرف می زند سرش را بالا نمی آورد. به من نگاه نمی کند. پسر ۱۳ ساله ی بسیج دانش آموزی فعل جمع می بندد در گفتگو با یک دختر دانشجو و کلمه ای جز "خانم" را برای خطاب قرار دادنم به کار نمی بردو دختر کوچک بسیج دانش آموزی هم بسیار با حیاست....
بچه های بسیج عفیف اند... بچه های بسیج نجیب اند. به خانه ی شهدای کم سن بسیج که می رفتیم مادر شهید ۲۰ _ ۲۱ ساله می گفت پسرم آنقدر با حیا بود که حتی با لباس کم جلوی من که مادرش بودم هم ظاهر نمی شد و پیراهنش را جلوی من مادر هم در نمی آورد. می گفت مادر شما حرمت دارید ، خواهر برادرهایم حرمت دارند، باید با لباس کامل مقابلتان ظاهر شوم همیشه.... چه کسی این را می گفت؟ مادر یک پسر جوان شهید که در حادثه تروریستی ای در زاهدان به شهادت رسیده بود....
کنایه فهم ها می دانند می خواهم چه بگویم... . کنایه فهم ها از همان عبارت کوتاه "بچه های بسیج، عفیف اند." داستان را گرفته اند و تا حالا حتما اشک ها مانع می شود تا ادامه ی این متن را بخوانند...
فیلم بعدی ای که دیدم ولی اصلا کنایه وار و در پرده نبود... یک جنایت آشکار بود.... کاش اشک در چشم هایم حلقه زده بود و آن صحنه ها را تار دیده بودم.... صحنه های تعرض به برادرانم را... اما متأسفانه دیدم.... پسر جوانی را دیدم که صورتش به شدت مجروح شده بود به قدری که انگار بینایی اش هم مختل بود. تنش مجروح بود... اغتشاشگرانی بی صفت لباس برادر بسیجی من را درآورده بودند و پاره کرده بودند و او با تمام دردی که داشت و با چهره ای که از شدت جراحت مخدوش بود خودش را روی زمین می کشید تا با یک کیسه ی زباله ی پاره خودش را بپوشاند....
اغتشاشگران بی صفت به برخی از برادران جوان بسیجی من تعرض و تجاوز کردند.... و پس از مرتکب شدن تجاوز و تعرض آن ها را وحشیانه به شهادت رساندند.
می گویند اغتشاشگران بی صفت در حین تعرض به برادران عزیز، نجیب و با حیای من آن ها را دچار قطع عضو از نواحی مختلف کردند...
می گویند اغتشاشگران بی صفت با اجسام نوک تیز و برنده به تعدادی از برادران عفیف من متعرض شدند و با وسایلی نظیر سیخ و اجرام نوک تیز به برادران جوان و محجوب من تجاوز کردند و اشیاء را از سمت دیگر پیکر آن جوان بیرون کشیده اند...
و رویم به دیوار باشد و مرده باشم که این جسارت ها را می نویسم.... در فضای خشونت بار و بی اخلاق فضای مجازی البته پیشتر این عبارت ها را شنیده بودم: "بسیجی ها را به عنوان حیوان خانگی بر می دارم." ، "به بسیجی ها تجاوز می کنم." ، " به مادر و خواهر بسیجی ها تجاوز می کنم" ، "اگر بسیجی را جایی دیدید ...... لا اله الا الله..........
فکر می کردم این ها ناشی از ادبیات جنسی و رکیک برخی نوجوان ها و جوان هاست، اما جنایت تلخی بود که به وقوع پیوست و توسط کانال های لیدر اغتشاشات ، تجاوز به بچه های بسیج و جسارت و تعرض به آن ها دائما تبلیغ و آموزش داده می شد که در پست "کار خودشونه۲" مستندات آن نیز موجود است....
به خدا قسم اگر فیلمش را ندیده بودم فکر می کردم که این الفاظ تنها دروغ هایی وقیحانه اند....... و کاش نمی دیدم آن صحنه را....
+ به برادران عزیز و محجوب من تعرض شده است.... وقتی می گوییم حساب معترض از مغتشش جداست یعنی حساب آن خواهر یا برادر من که کف خیابان شعار می داده از این متجاوزان و جنایتکاران جداست....
++ اگر افراد معترض این جنایات را تأیید می کنند و به ارتکاب آن ها راضی هستند مغتشش به حساب می آیند و در غیر این صورت وقتی واژه "اغتشاشگر" به کار می رود باید بدانند که چه افرادی مد نظر هستند و سریعا حساب و مسیر خود را از این بی صفتان جدا کنند.........
+++شادی روح تمامی شهدا ، بالاخص شهدای شریف و نجیب امنیت و هم وطنان مظلوم درگذشته مان صلواتی عنایت بفرمایید.....
++++در مسلخ عشق، جز نکو را نکشند...... :)
پانوشته: در کلیت ماجرا تردیدی ندارم. و فیلم برخی از مواردی که گفتم را متاسفانه و در نهایت تأثر و تألم دیده ام. برخی که با عبارت "می گویند" نمایش داده شده است را خودم مستقیما مستنداتش را ندیده ام. در حال پیگیری مستندات هستم و در صورت دسترسی در همین وبلاگ قرار داده خواهد شد. سلام بر روح پاک برادران عفیف و شهیدمان.....
- ۰۴/۱۱/۰۱

رسانه با کار کردن روی ذهن عدهای واقعا زامبی و هیولا درست کردن