🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

چون که در معرکۀ جنگ سرش خورده به سنگ
فکر نیرنگ کند باز و شود رنگ به رنگ

گر ز «تحریم» و ز «تهدید» ندیده ست اثر
دارد امید که «تطمیع» دهد باز ثمر

گره کار وطن غیرت ما می طلبد
عقل و عشق و جگری چون شهدا می طلبد

خندق است آی ببینید که احزاب آمد
از صف ما برود، هرکه پی خواب آمد

عشق می بارد و سرها به تماشا مستند
دل بریدند ز خود تا به خدا پیوستند

هر که دارد سر همراهی سر بسم الله
هر که دارد جگر خوف و خطر بسم الله!



جمعی از شاعران

پیوندهای روزانه

بیست و دوم ژانویه! :)

پنجشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۴۸ ق.ظ

۱. تو دیگر چرا؟ تو که فلان طور هستی دیگر چرا؟ تو چه فلان طوری هستی که امروز ۲ دقیقه دیر کردی سر قرارت؟ تو که اسم خودت را گذاشته ای فلان چیز چرا فلان جا خندیدی؟ چرا فلان حرف را زدی؟ چرا با فلانی آن رقم برخورد کردی که رنجید؟ چرا؟

 

۲. من آدم بسیار لجبازی هستم. گاهی خود محور‌. توانا در ساخت استدلال و استدلال هایم هم غالبا تیز و برنده است. این ها چیز هایی است که من هستم، اما نه چیز هایی که یک انسان باید باشد. دارم سعی می کنم که وقتی کسی نقدم کرد یا عزت نفسم را خدشه دار کرد به جای اینکه بهانه سازی و استدلال تراشی کنم و سعی کنم از موضع خودم دفاع کنم بپذیرم. بپذیرم که "من چه متعلقی به آن گروه هستم که رفتارم اینچنین است؟".

 

۳. این را از کجا یاد گرفتم؟ از سال کنکور... ترازم در کنکور تجربی چند بود؟ ۴۸۰۰. تراز خیلی بدی است. خانواده هم خیلی برایشان مهم بود که ببینند من چه ترازی می گیرم. دائم پیگیر بودند و اگر می فهمیدند ترازم اینقدر پایین است شخصیت و عزت نفسم از بین می رفت. آبرویم می رفت. زشت می شد.دعوایم می کردند و شخصیتم جلوی همکلاسی هایم تحقیر می شد که چرا درسم آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. برای همین هم فرار می کردم از گفتن درصد هایم. بالا و پایین می گفتم و کارنامه ام را پنهان می کردم. مشاور کنکورم فهمید. گفت ببین! آدم خودش باید برای خودش ناظر بگذارد. حتی اگر هیچکس هم رویت نظارت نداشت یک نفر را از توی کوچه جور کن و بیاور و بگو روی من نظارت کن. از این به بعد تراز آزمون های قلمچی ات را حتی اگر از تو نخواهند خودت بفرست برای همه ی اعضای خانواده. برای کسانی که بیش از همه نمی خواهی بدانند. این کار راهگشا بود. خیلی راهگشا.... حفظ کردن عزت نفس مهم تر از حفظ کردن ابدیت نیست. اگر بناست جایی خرد شویم، جایی آبرویمان برود، جایی خجالت زده بشویم، بشویم. بهتر از این است که روز رستاخیز با آن مواجه شویم... البته با خدا نباید وارد معامله شد. ما عددی نیستیم که با خدا وارد معامله شویم. اینکه خدایا در این دنیا آبرویم بریز و در آن دنیا نه یعنی سوداگری با خدا. با خدا که حرف می زنی باید  به قاعده ی رحمت بی قاعده اش از او بخواهی. یعنی خدایا نه توی این دنیا آبرویم را بریز  و نه توی آن دنیا و هم توی این دنیا عزتم بده و هم توی آن دنیا با تمام آن بدی هایی که می دانی دارم...

 

۴. ترم سوم دانشگاه که بودم شنیدم پدر یکی از دوستانم درباره ام گفته بود فلانی با این مدل لباس پوشیدنش به جایی نمی رسد. حرف تلخ بود. اگر من جای او بودم درباره ی لباس پوشیدن کسی این‌طور نظر نمی دادم و به گوشش نمی رساندم. اما گفته بود و رسیده بود به گوشم. می توانستم عصبانی شوم. می توانستم بگویم برو و به پدرت بگو نه به شما ارتباطی دارد و نه به بزرگتر از شما. می توانستم بگویم : بیزارم از دین شما! نفرین به آئین شما! . می توانستم فردا با لباسی شدید تر از لباس دیروزی بروم دانشگاه و بگویم حالا می خواهم نظرت را درباره ی لباسم بدانم! اما چون همان قاعده در ذهنم بود هیچکدام از این کارها را نکردم. به جایش خشمم را فرو خوردم. به جایش کوتاه آمدم. به جایش نشستم فکر کردم به حرف پدر دوستم و دیدم با این مدل لباس پوشیدنم به جایی نرسیده ام واقعا. یک شب تا صبح فکر کردم و دیدم چقدر با همین ظاهر آسیب دیده ام درحالی که همیشه می گفتم انسان خوب است باطنش پاک باشد. دیدم هرچقدر هم باطنت پاک باشد ، فلان ظاهر افراد بیمار را دور و برت جمع می کند و آخرش تو هم یک روز به بیماریشان مبتلا می شوی و در ضمن کسی کارما به کسی که آلوده شدن دیگران را تسهیل می کند اجازه ی تا ابد پاک ماندن را نمی دهد...

 

۵. چند روز بعد تصمیم گرفتم با لباس دیگری بروم دانشگاه و با لباس دیگری زندگی کنم تا همین امروز. هنوز از دست آن دوستم و از دست پدرش دلخورم. خودم باشم هیچوقت آن را نمی گویم به کسی‌. اما گفت و من هم لاجرم شنیدم. خوب هم بود‌. آدم خودش را که بشکند، پلیدی های درونش هم کم و بیش ترک می خورند.....

 

۶. روز ۲۲ ژانویه ۲۰۲۵. روز دوم بهمن۱۴۰۴. چه روز سختی هم بود واقعا.... ‌. رفته بودم آزمایش خون داده بودم تنهایی و برگشته بودم خانه پر از نگرانی. دلم شور می زد. شور زدنش به حق هم بود. چند دقیقه بعد پیام آمد: "ما به درد هم نمی خوریم! امیدوارم که هر دو طرف با افراد دیگری خوشبخت شوند.... :)" آمدم پیام بدهم ، دیدم بلاک شده ام، زنگ زدم. هیچکس جواب نداد‌. به همین راحتی رفتم کنار. به همین سادگی. همینقدر ناگهانی همه ی آن روزهایی که پا به پای هم تلاش کرده بودیم را فراموش کرد. به همین راحتی. درست مثل خوردن یک لیوان آب....

 

۷. برایم سوال بود که ۱ سال بعد کجا هستم‌. توی خانه بودم تنها، که این خبر به دستم رسید. تمام پل های پشت سرم را خراب کرده بودم تا بتوانم به او برسم. تقریبا هم موفق شده بودیم که رفت. آبرویم حالا رفته بود. چه در خانواده. چه بین دوست هایم. چه بین بچه های دانشگاه. چه جلوی مشاور های مرکز مشاوره. چه جلوی آن مشاور نهاد. چه جلوی روحانی دانشگاه که پرسیده بود:" حالا شما چقدر به ماندن آقا پسر مطمئنید؟" و گفته بودم:"نمی دانم حاج آقا. اینطور که به نظرم می رسد، خیلی!" و گفته بود:"خیر است ان شاالله...". :)

 

۸. سیستماتیک یعنی روشمند، یعنی به طور مویرگی و سیستمی رخ دادن یک اتفاق. یعنی وقتی که کار از یک نفر و دو نفر و سه نفر خارج می شود. یعنی آبرو رفتنت یک مرتبه می رود روی کارتابل همه توی دانشگاه. یعنی می شوی زمزمه ی مجالس یعنی نگاه های سنگین. یعنی سکوت های ممتد. وقتی آبرویت سیستماتیک می رود یعنی اوضاع خیلی خراب است و بعد از رفتنش همین اتفاق برایم افتاد‌‌. تا چند ماه جایی نگفتم که کسی که گفته بودم تا آخرش هست این‌طور تنهایم گذاشته. ماه رمضان که تمام شد، زمزمه ها و نگاه ها شروع شد و همه فهمیدند تقریبا. گفتند اگر بود که تاحالا باید اتفاقی پیش می آمد.. که نیامد.

 

۹. همینطوری ناگهانی و با نهایت سردی رها می شوی وسط زندگی. مهم نیست چقدر پل های پشت سرت را خراب کرده ای به خاطرش. مهم نیست که رودخانه ها یخ زده. مهم نیست که تنهایی. مهم نیست که امتحانات دانشگاه هنوز تمام نشده بود حتی. هیچکدام مهم نیست. مهم این بود که وقتی خواسته نشدی ، حتی یک دقیقه هم نباید معطل بمانند برای رها کردنت. پس همانجا که رها شدی بمان. و آنقدر بمان تا برف ببارد رویت. تا یخ بزنی و بستنی آلاسکا شوی. تا بمیری. تا نمی دانم چه بشوی. هرچه می خواهی بشوی، بشو! فقط برو از زندگیشان بیرون، که اینجا را گلی نکنی، که اینجا را تازه تمیز کرده اند از ردپاهای گلی قبلی ات....

 

۱۰. برایم سوال بود همیشه که یک سال بعد از "آن روز" چطور طی می شود؟ ۳۶۵ روز بعد از آن روز چطور می گذرد؟ چه می شود؟ چطور آدم زنده می ماند در آن برهوت سرما؟ نمی دانم... شاید همینطوری که حالت ۳۶۵ اُمین روز است و دارم اینجا می نویسم. اینطور که باید برگردی به کارهایی که همیشه می کردی، یا با هم انجامشان می دادید، اما تنهایی. یک هفته انجام نمی دهی، دو هفته، سه هفته، کسی نمی آید به کمکت. چشمت به موبایل خیره می شود که شاید دلش تنگ شود و برگردد. می بینی بلاکی همچنان‌. سر خودت را گرم می کنی اما کلاس ها شروع می وشد و امتحان ها و پروژه ها. کسی نیست نازت را بکشد. نه. خودت باید بلند شوی و کارهایت را انجام بدهی. تازه کارهای بقیه را هم انجام بدهی برایشان. این می شود که نشریه ی ۲۲ بهمن را اولین بار خودت با اشک می نشینی پایش و طراحی می کنی. البته ۲۵ بهمن می رسد اما باز هم یک حرکت رو به جلوست.

 

۱۱. ماه رمضان می آید و نمی دانی زمان افطار و سحر چه دعایی کنی. عید نوروز می آید و او نیست و واقعا هم نیست. پیجش را چک می کنی تا ببینی چیزی از تو نگفته؟ نه... وجود نداری که بخواهد چیزی درباره ات بگوید. یعنی واقعا نمی خواهد عید را تبریک بگوید؟ نه...

 

۱۲. برای ضرورت می بینی اش. اما او نه. انگار که دیوار باشی و اصلا نباشی.

 

۱۳. عید فطر می شود و همچنان نه.

 

۱۴. سر کلاس های دانشگاه غصه می خوری و سعی می کنی کسی گریه کردنت را نبیند.

 

۱۵. امتحان های پایان ترمِ ترم جدید هم می رسد و همچنان نه.

 

۱۶. جنگ ۱۲ روزه که شد احتمالا همه یک نگرانی داشتیم برای عزیزانمان. من هم چون خیلی نگران بودم، از بلاک بودن درش آوردم که اگر مردم ، بلاک نمیرم. لطف کرد و با تأخیر او هم من را از بلاک بودن درآورد. اما باز هم نه. نه... هیچ چیز. 

 

۱۷. از تیر تا مرداد و بعد مهر و آبان و آذر تقریبا ماه های سختی بود. با اینکه باز هم خیلی می گذشت از بهمن سال گذشته اما همچنان یادم نرفته بود. همچنان روزها تاریک بود و همچنان از افسردگی عمیقی رنج می بردم. اینجا هم نوشته ام. می دانید که همینطور بود تا قبل از این اتفاقات اخیر ...

 

۱۸. ۳۶۵ روز بعد از آن اتفاق اما همه اش همین نیست. شاید بزرگتر شدم. مستقل تر شدم. به عوضِ بی رحم تر شدن مهربان تر شدم. بیشتر فهمیدم. بیشتر بخشیدم. بیشتر اثر وضعی اشتباهاتم را فهمیدم. فهمیدم چقدر اشتباه کرده ام و خدا چقدر رحمتش بی اندازه است که عمق اشتباهاتم را اینطور به من نشان داد و نه طور دیگر.

 

۱۹. بی تعارف از شغل قبلی ام در خبرگزاری که اینقدر بابتش اذیت بودم استعفا دادم. البته حیف بود‌ خبرنگاری چیزهای خوبی به آدم می دهد و به آدم کمک می کند تا چیزهای زیادی را بفهمد. اما تا فضای خبر همین است و کم اثر و کم برد، انتخاب من باز هم در آنجا نبودن است. 

 

۲۰. به جایش حالا یک شغل خیلی قشنگ دارم. یک شغل خیلی خیلی قشنگ. یک شغل غیر موظفی. شاید آنجا که هستم اسمش پرآوازه به اندازه ی یک خبرگزاری کشوری نباشد. اما اینجا آزادم. خلاق. و خوشحال. اینجا احساس می کنم که اگر خدا بخواهد می توانیم اثرگذاری جهانی داشته باشیم. اینجا که کار می کنم خانه ی خود ماست. خانه ی ایران است. خانه ی ولی عصر(عج) است توی شهر. مسجد قباست در حکومت نبوی. اینجا که کار می کنم مسئول بالادستی ام آزادی فوق العاده ای داده به من. گفته است همه ی این اختیارات با خودت. فقط دو جا اختیار نداری‌. اگر امنیت روانی مردم به خطر بیفتد و اگر یک روز فکری کنی که از نتیجه ی کارهای شما من را چیزی منتفع می کند‌ نه... مردم آرامش داشته باشند و هرکاری می کنید دقت کنید که فقط برای خدا باشد.

 

۲۱. یکی از چیزهایی که در کار جدیدم دوست دارم کار کردن با دانشجو ها و مردم است و با دانش آموز ها‌. به جای اینکه وقت بگیرم و در انتظار های طولانی برای حرف زدن با آدم های بزرگ بمانم با دانشجو ها ارتباط می گیرم. نه الزاما هم با دانشجو های دانشگاه های بزرگ. با بچه های پیام نور و آزاد و غیرانتفاعی ها. و چه بچه های نازنینی. چقدر باهوش. چقدر درسخوان. چقدر با شخصیت و پای کار. چقدر نخبه. چقدر خلاق... کجا می شود آدم باشد مثل اینجا؟

 

۲۲. سومین ماجرای عجیب این ۱ سال مسئله ی عزت بود. از بی آبرو شدن سیستماتیک خداوند می رساندت به عزت. هیچ کاری نکرده ای. همان آدمِ گناهکار و اشتباهیِ قبلی هستی. کمی خمیده تر، کمی رنجور تر و کمی گریان تر. اما ورق برمی گردد و همان ادمِ گناهکار هستی اما خداوند عزتت می دهد تا بدانی عزتمند بودن به این چیز ها نیست. تا بدانی "و العزه لله جمیعا".....(درست نوشتم؟)

 

۲۳. در این ۱ سال خیلی جاها آبرو گرو گذاشته بودم و بعد از آن نشد آبروی قبلی ام را بردارم. اما خداوند لطف کرد و آبروی جدید داد. آبروی تازه. آبروی پاک. درست مثل ذات پاکش که "سبحان الله". در این ۱ سال هرچند از درون شکسته و خمیده بودم اما جایی نرفتم مگر اینکه جلوی پایم بلند شدند، منظورم بلند شدن نیست. منظورم این است که جایی نرفتم که احترامم نگذارند‌. از رئیس دانشگاه ، تا فلان استاد دانشکده که به حسابم نمی آورد تا در محل کار قبلی ام ، تا در محل کار جدیدم، تا جلدی آدم هایی که برای اولین بار می بینم، به طرز معجزه واری همه با من در نهایت لطف و احترام برخورد می کنند. همه نظرم را می پرسند. می گویند باید ببینیم خانم فلانی چه می گوید. بروید از خانم فلانی بپرسید. کار دست خودتان باشد خانمِ فلانی. خیلی عجیب است.‌. لایق این همه لطف و احترام که نبوده ام هیچوقت و از بزرگواری مردم است. اما این معجزه هم بعد از "آن روز" رخ داد و "الحمدلله کما هو اهله".

 

۲۴. مسئله چهارم، مسئله ی درک خداست. وقتی کسی را یا چیزی را از دست می دهی حفره درون قلبت آنقدر بزرگ می شود که حتی دیگر با خود آن فرد هم پر نمی شود. من فکر می کنم که ما خدا را به اندازه ی ترک های روحمان می خواهیم، به عمق فهم نداشته هایمان. هرچه بیشتر نداشته هایت را درک کنی، خدا را بیشتر به تار و پود گلیم محقر وجود خودت گره می زنی...

 

۲۵. مسئله پنجم این است، "الراحمون یرحمهم الرحمن" ، ببخشید تا خدای رحمان هم شما را ببخشد. باید بخشید. خدا هم ما را ببخشد. مردم هم ما را ببخشد. به عمق تقصیر و گناه و خطای خودت که واقف باشی می بخشی. چون می دانی که اگر بنا باشد سخت بگیری برای بخشیدن، خداکند چیزهایی از تو می داند که اگر تو را نبخشد خاکت بر آب است و اگر یک عیب تو را بر همان ها که نبخشیده ای شان نمایان کند می فهمی که آن ها خیلی بهتر اند از تو. بخشیدن سخت است. شاید حتی بعد از یک سال هم سخت باشد. اما قله همان است که گفتم: "الراحمون یرحمهم الرحمن".

 

۲۶. دوست داشتن کسی که تورا دوست دارد هیچ هنری نیست. هنر، دوست داشتن و عشق ورزیدن به کسی است که هیچ علاقه و عشقی به تو ندارد. اگر به این فرد توانستی حد اعلای عشق ورزی را داشته باشی و به او خدمت کنی آنوقت هنرمندی. در غیر این صورت بی هنری. 

 

۲۷. بی هنر کسی است که کسی را دوست دارد که او هم دوستش دارد. مساویِ مساوی‌.

 

۲۸.  حالا این وسط که عشق ورزیدن به آنکه دوستت دارد بی هنری است، فرض بگیر عشق نورزی و مهربان نباشی با کسی که به تو خدمت می کند یا علاقه دارد. دیگر فرض کن که این اسمش چه چیزی می تواند باشد.

 

۲۹. توی شهر ما پر از مسجد های کوچک و بزرگ است. مسجد های هنری، مسجد های کوچک و فیروزه ای. مسجد های هزار ساله و ۸۰۰ ساله و ۵۰۰ ساله ی باستانی. توی شهر که می رویم می گویم خوب شد که این جاها را آتش نزدند. پدرم می گوید مسجد هایی را آتش زده اند که کار داشتند به کار سیاست و احیای جامعه. در این مسجد ها نماز خوانده می شد و درش بسته می شد و می رفتند تا فردا. همین. نماز و روضه. مذهبِ خنثای بی اثر. اما مسجد محله ما که آتش زده شد امام جماعت جوانی داشت که کار داشت به کار جامعه. در تلاش بود. دغدغه داشت. کار می کرد. مسجد محله ی ما سوخت. اما امام جماعت جوانش از کربلا برگشت و روی سوخته هایش نماز جماعت برگزار کرد. و چه نماز جماعت باشکوهی....

  • ماه زده

نظرات  (۵)

از این "آن روزها" در زندگی همه ما هست. مهم نحوه برخورد ما با این مسائل است. اینکه شاید گاهی باید از گود بیرون بیاییم و همه چیز را با هم ببینیم.

خواسته نشدن را بهتر بدانیم از بازیچه شدن.

رها شدن را بهتر بدانیم از شکار شدن

نشدن را بهتر بدانیم از اذیت شدن

و منفی هایی که از خیلی از مثبت های توی ذهنمان خیر لکم هستند...

استادی داشتیم کا خدایش بیامرزد، مثال جالبی از نحوه شکار شدن میمون ها میزد، که میمون اگر به طمع موز داخل کوزه، دستش را مشت نگه ندارد شکار نمی‌شود

زود رها کردن، درد کمتری دارد. باید رها کرد. نخواست؟ به درک. نشد؟ به اسفل السافلین. نگذاشتند؟ گور پدرشان. مهم این است که ما درد نکشیم

تازه این برای وقتی است کا در حق ما ظلم شده. اگر منصف باشیم، شاید گاهی هم ما ظلم کرده ایم

خدا داند و بس..

 

الخص، خوشحال باشید از رها شدن، که اگر رها نمیشدید، رها کننده شما بودید. فعلا که بچه خوبه‌ی داستان شمایید؛ چرا با تلخی از قصه حکایت میکنید؟

پاسخ:
سلام و نور.....


خیلی ممنونم از مواردی که اشاره کردید
خداوند حفظ کنه شما رو و سعادتمند و عاقبت به خیر باشید ان شاالله.....


فقط مسئله آخر اینکه مگه قراره همه یا رها کنن یا رها بشن؟ راه سوم یعنی موندن و ادامه دادن ... این نیست؟

وقتی ۴ ۵ تای اولی را خوندم کیف کردم چه قلمی! ولی وقتی رسیم به ۶ ای وای ای وای ای وای یعنی با یه ازمایش خون کار شما به جدایی کشید؟ در هرکاری خیری است ماهشهر (اسم واقعیت نمی دونم) یک سال سخت گذشته و انشاالله آیه های سوره انشراح براتون اتفاق بیفته ان مع العسر یسرا 

پاسخ:
سلام و نور. 

خیلی ممنونم  :) لطف دارید شما. 

علتش این نبود‌‌.... خیلی چیزها بود... البته چیزهایی که حل شده بود تقریبا.... اما دیگه.. ..... نمی دونم چرا.
نه اینکه نخوام بگم ها... واقعا نمی دونم چرا :)


خیلی ممنون. چه بشارت خوبی... همچنین برای شما ان شاالله 

سلامت و پایدار باشید

 

همون استادمون چند روز قبل از فوتش رفته بودیم منزلشان، یه خاطره ای گفتن که معنی خاصی داشت. گفتن سه بار ازدواج کردن که یک بار کسی پشت گوش شوهرشون نشسته بود، بار بعدی بعد از چند سال اینقدر همدیگه رو عوض کرده بودن که به مشکل خورده بودن و بار سوم هم شوهرشون تصادف کرده بود. با اینکه داستان غم انگیزی بود، ولی وقتی یکی از بچه ها گفت چرا دوباره ازدواج نمی‌کنید، گفتن در بهترین حالت با هم میمیردیم؛ ولی آخرش جدایی در هر حال

 

میدونید؟ آخرش رها شدنه، حتی اگه ۹۰ سال هم با هم زندگی کنیم. این که در رها شدن ها گیر کنیم فقط خودمو نرو اذیت میکنه....

پاسخ:
حرفهاتون درسته ها.... اما یه بویی می ده.... بوی ناامیدی.....

اشتباه فهمیدم نه؟


امید باید باشه همیشه...
  • زری シ‌‌‌
  • متاسفم که برای بقیه‌اش کامنت درخوری ندارم بذارم :""" بغل برای تو 🫂

     

    ۲۶ هنر است ولی خودتخریب‌گری هم هست . رنده شدن . و از رنده شدن باید پرهیز کرد.

    پاسخ:

    بغل به تو هم زری🥲 قربونت برم :)💕🍭



    ۲۶. بله درسته :)))
    این بحث هنر بودن رو معمولا در حوزه زوج درمانی می گن
    وگرنه در سایر حوزه ها الزامی به عشق ورزی و رنده شدن نیست🥲💔

    من هم یک زمانی کسی را دوست داشتم که بهم ندادند. ولی ناامیدی شرح درستی از احساسم به این جهان نیست

    خو ندادند دیگه، زوری که نیست

    خدایی که مرکز جهانم را در فرد خاصی قرار داده، می‌تواند آن مرکزیت را در کس دیگری قرار دهد. پس به زندگی ادامه می‌دهم

    این شرح درست تری است: از آدم ها ناامید هستم، ولی به خداوند امید دارم

    پاسخ:
    آفرین. درود. احسنت. منطقیه....

    ان شاالله خیر و برکت فراوان خداوند عطا کنه به زندگیتون بیشتر از پیش.... :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">