🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

می‌روم بالا تا اوج! من پر از بال و پرم؛ راه‌ می‌بینم در ظلمت؛ من پر از فانوسم! من پر از نورم و شن؛ و پر از دار و درخت. :)

🌃 ماه‌ شهر🌙

چون که در معرکۀ جنگ سرش خورده به سنگ
فکر نیرنگ کند باز و شود رنگ به رنگ

گر ز «تحریم» و ز «تهدید» ندیده ست اثر
دارد امید که «تطمیع» دهد باز ثمر

گره کار وطن غیرت ما می طلبد
عقل و عشق و جگری چون شهدا می طلبد

خندق است آی ببینید که احزاب آمد
از صف ما برود، هرکه پی خواب آمد

عشق می بارد و سرها به تماشا مستند
دل بریدند ز خود تا به خدا پیوستند

هر که دارد سر همراهی سر بسم الله
هر که دارد جگر خوف و خطر بسم الله!



جمعی از شاعران

پیوندهای روزانه

۳۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

۰۵
بهمن
۰۴

دوست من که همسرش در جنگ ۱۲ روزه شهید شد ، هر گلی که از اول ازدواجش از همسرش هدیه گرفته بود رو نگه داشته بود. یعنی حتی نه اینکه فقط یه یادگاری ازش نگه داره.... کلش رو خشک می کرد و نگهش می داشت... چقدر دوستش داشت... خیلی خیلی خیلی زیاد. این همه دوست داشتن حتی در باور من هم نمی گنجه.

 

چقدر باید عاشق کسی باشی که گل که راحت ترین چیزه رو هم حتی وقتی همسرت بهت می ده نتونی دور بریزی و حتما نگهش داری‌؟...

 

اما آقا مهدی شهید شد... 

در جنگ ۱۲ روزه. پشت پدافند ..... با ۹۴ درصد سوختگی....... با موشک های اسرائیل، زیر چکمه های موساد‌ .... تا امروز یه نفر چشم هاش رو ببنده و بگه کو جنایت؟ کو اسرائیل ؟ کار خودشونه!.....

 

و فاطمه حتی نتونست یک بار دیگه هم کسی که این همه عاشقش بود رو ببینه...

 

این هم یکی از یادداشت های آقای مهدی برای فاطمه :)

 

 

این هم کانال شهید مهدی سهرابی:

 

https://eitaa.com/shahid_mahdi_sohrabi

 

 

چند وقت دیگه توی اسفند شهید میشه ۲۵ سالش :))) هنوز ۲۴ سالشه....

 

 

پانوشته: اما اینطور نیست که فاطمه زانوی غم بغل گرفته باشه. نه.... اتفاقا خیلی هم محکم ایستاده. یک دختر دهه هشتادی داغ دیده اما مقاوم ایستاده و داره حقیقت ها رو می گه. خداوند همراهشه و اگه کسی هست، برای رسالت مهمی بنا شده باشه و اگه کسی رفته برای تحقق اتفاق عظیمی زمینه ساز شده...‌✌🇮🇷🇮🇷

  • ماه زده
۰۴
بهمن
۰۴

تقلب

دوستان من پست هایی که به نظرم برسه بی طرفانه نوشته شدن رو (بدون اطلاع نویسنده🗿🤣🥲) به درجه ی فانوس بودن منسوب می کنم.....

اگه در بیان پستی دیدید که به نظرتون به بی طرفی و واقع گرایی نزدیک بود برام بفرستید.

__________________________________________________________________________________________

● فانوس پلاس یعنی : 

شما هم می توانید فانوس باشید. فانوس خود را برای ما بفرستید.🪔📜

  • ماه زده
۰۳
بهمن
۰۴

۱. تو دیگر چرا؟ تو که فلان طور هستی دیگر چرا؟ تو چه فلان طوری هستی که امروز ۲ دقیقه دیر کردی سر قرارت؟ تو که اسم خودت را گذاشته ای فلان چیز چرا فلان جا خندیدی؟ چرا فلان حرف را زدی؟ چرا با فلانی آن رقم برخورد کردی که رنجید؟ چرا؟

 

۲. من آدم بسیار لجبازی هستم. گاهی خود محور‌. توانا در ساخت استدلال و استدلال هایم هم غالبا تیز و برنده است. این ها چیز هایی است که من هستم، اما نه چیز هایی که یک انسان باید باشد. دارم سعی می کنم که وقتی کسی نقدم کرد یا عزت نفسم را خدشه دار کرد به جای اینکه بهانه سازی و استدلال تراشی کنم و سعی کنم از موضع خودم دفاع کنم بپذیرم. بپذیرم که "من چه متعلقی به آن گروه هستم که رفتارم اینچنین است؟".

 

۳. این را از کجا یاد گرفتم؟ از سال کنکور... ترازم در کنکور تجربی چند بود؟ ۴۸۰۰. تراز خیلی بدی است. خانواده هم خیلی برایشان مهم بود که ببینند من چه ترازی می گیرم. دائم پیگیر بودند و اگر می فهمیدند ترازم اینقدر پایین است شخصیت و عزت نفسم از بین می رفت. آبرویم می رفت. زشت می شد.دعوایم می کردند و شخصیتم جلوی همکلاسی هایم تحقیر می شد که چرا درسم آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. برای همین هم فرار می کردم از گفتن درصد هایم. بالا و پایین می گفتم و کارنامه ام را پنهان می کردم. مشاور کنکورم فهمید. گفت ببین! آدم خودش باید برای خودش ناظر بگذارد. حتی اگر هیچکس هم رویت نظارت نداشت یک نفر را از توی کوچه جور کن و بیاور و بگو روی من نظارت کن. از این به بعد تراز آزمون های قلمچی ات را حتی اگر از تو نخواهند خودت بفرست برای همه ی اعضای خانواده. برای کسانی که بیش از همه نمی خواهی بدانند. این کار راهگشا بود. خیلی راهگشا.... حفظ کردن عزت نفس مهم تر از حفظ کردن ابدیت نیست. اگر بناست جایی خرد شویم، جایی آبرویمان برود، جایی خجالت زده بشویم، بشویم. بهتر از این است که روز رستاخیز با آن مواجه شویم... البته با خدا نباید وارد معامله شد. ما عددی نیستیم که با خدا وارد معامله شویم. اینکه خدایا در این دنیا آبرویم بریز و در آن دنیا نه یعنی سوداگری با خدا. با خدا که حرف می زنی باید  به قاعده ی رحمت بی قاعده اش از او بخواهی. یعنی خدایا نه توی این دنیا آبرویم را بریز  و نه توی آن دنیا و هم توی این دنیا عزتم بده و هم توی آن دنیا با تمام آن بدی هایی که می دانی دارم...

 

۴. ترم سوم دانشگاه که بودم شنیدم پدر یکی از دوستانم درباره ام گفته بود فلانی با این مدل لباس پوشیدنش به جایی نمی رسد. حرف تلخ بود. اگر من جای او بودم درباره ی لباس پوشیدن کسی این‌طور نظر نمی دادم و به گوشش نمی رساندم. اما گفته بود و رسیده بود به گوشم. می توانستم عصبانی شوم. می توانستم بگویم برو و به پدرت بگو نه به شما ارتباطی دارد و نه به بزرگتر از شما. می توانستم بگویم : بیزارم از دین شما! نفرین به آئین شما! . می توانستم فردا با لباسی شدید تر از لباس دیروزی بروم دانشگاه و بگویم حالا می خواهم نظرت را درباره ی لباسم بدانم! اما چون همان قاعده در ذهنم بود هیچکدام از این کارها را نکردم. به جایش خشمم را فرو خوردم. به جایش کوتاه آمدم. به جایش نشستم فکر کردم به حرف پدر دوستم و دیدم با این مدل لباس پوشیدنم به جایی نرسیده ام واقعا. یک شب تا صبح فکر کردم و دیدم چقدر با همین ظاهر آسیب دیده ام درحالی که همیشه می گفتم انسان خوب است باطنش پاک باشد. دیدم هرچقدر هم باطنت پاک باشد ، فلان ظاهر افراد بیمار را دور و برت جمع می کند و آخرش تو هم یک روز به بیماریشان مبتلا می شوی و در ضمن کسی کارما به کسی که آلوده شدن دیگران را تسهیل می کند اجازه ی تا ابد پاک ماندن را نمی دهد...

 

۵. چند روز بعد تصمیم گرفتم با لباس دیگری بروم دانشگاه و با لباس دیگری زندگی کنم تا همین امروز. هنوز از دست آن دوستم و از دست پدرش دلخورم. خودم باشم هیچوقت آن را نمی گویم به کسی‌. اما گفت و من هم لاجرم شنیدم. خوب هم بود‌. آدم خودش را که بشکند، پلیدی های درونش هم کم و بیش ترک می خورند.....

 

۶. روز ۲۲ ژانویه ۲۰۲۵. روز دوم بهمن۱۴۰۴. چه روز سختی هم بود واقعا.... ‌. رفته بودم آزمایش خون داده بودم تنهایی و برگشته بودم خانه پر از نگرانی. دلم شور می زد. شور زدنش به حق هم بود. چند دقیقه بعد پیام آمد: "ما به درد هم نمی خوریم! امیدوارم که هر دو طرف با افراد دیگری خوشبخت شوند.... :)" آمدم پیام بدهم ، دیدم بلاک شده ام، زنگ زدم. هیچکس جواب نداد‌. به همین راحتی رفتم کنار. به همین سادگی. همینقدر ناگهانی همه ی آن روزهایی که پا به پای هم تلاش کرده بودیم را فراموش کرد. به همین راحتی. درست مثل خوردن یک لیوان آب....

 

۷. برایم سوال بود که ۱ سال بعد کجا هستم‌. توی خانه بودم تنها، که این خبر به دستم رسید. تمام پل های پشت سرم را خراب کرده بودم تا بتوانم به او برسم. تقریبا هم موفق شده بودیم که رفت. آبرویم حالا رفته بود. چه در خانواده. چه بین دوست هایم. چه بین بچه های دانشگاه. چه جلوی مشاور های مرکز مشاوره. چه جلوی آن مشاور نهاد. چه جلوی روحانی دانشگاه که پرسیده بود:" حالا شما چقدر به ماندن آقا پسر مطمئنید؟" و گفته بودم:"نمی دانم حاج آقا. اینطور که به نظرم می رسد، خیلی!" و گفته بود:"خیر است ان شاالله...". :)

 

۸. سیستماتیک یعنی روشمند، یعنی به طور مویرگی و سیستمی رخ دادن یک اتفاق. یعنی وقتی که کار از یک نفر و دو نفر و سه نفر خارج می شود. یعنی آبرو رفتنت یک مرتبه می رود روی کارتابل همه توی دانشگاه. یعنی می شوی زمزمه ی مجالس یعنی نگاه های سنگین. یعنی سکوت های ممتد. وقتی آبرویت سیستماتیک می رود یعنی اوضاع خیلی خراب است و بعد از رفتنش همین اتفاق برایم افتاد‌‌. تا چند ماه جایی نگفتم که کسی که گفته بودم تا آخرش هست این‌طور تنهایم گذاشته. ماه رمضان که تمام شد، زمزمه ها و نگاه ها شروع شد و همه فهمیدند تقریبا. گفتند اگر بود که تاحالا باید اتفاقی پیش می آمد.. که نیامد.

 

۹. همینطوری ناگهانی و با نهایت سردی رها می شوی وسط زندگی. مهم نیست چقدر پل های پشت سرت را خراب کرده ای به خاطرش. مهم نیست که رودخانه ها یخ زده. مهم نیست که تنهایی. مهم نیست که امتحانات دانشگاه هنوز تمام نشده بود حتی. هیچکدام مهم نیست. مهم این بود که وقتی خواسته نشدی ، حتی یک دقیقه هم نباید معطل بمانند برای رها کردنت. پس همانجا که رها شدی بمان. و آنقدر بمان تا برف ببارد رویت. تا یخ بزنی و بستنی آلاسکا شوی. تا بمیری. تا نمی دانم چه بشوی. هرچه می خواهی بشوی، بشو! فقط برو از زندگیشان بیرون، که اینجا را گلی نکنی، که اینجا را تازه تمیز کرده اند از ردپاهای گلی قبلی ات....

 

۱۰. برایم سوال بود همیشه که یک سال بعد از "آن روز" چطور طی می شود؟ ۳۶۵ روز بعد از آن روز چطور می گذرد؟ چه می شود؟ چطور آدم زنده می ماند در آن برهوت سرما؟ نمی دانم... شاید همینطوری که حالت ۳۶۵ اُمین روز است و دارم اینجا می نویسم. اینطور که باید برگردی به کارهایی که همیشه می کردی، یا با هم انجامشان می دادید، اما تنهایی. یک هفته انجام نمی دهی، دو هفته، سه هفته، کسی نمی آید به کمکت. چشمت به موبایل خیره می شود که شاید دلش تنگ شود و برگردد. می بینی بلاکی همچنان‌. سر خودت را گرم می کنی اما کلاس ها شروع می وشد و امتحان ها و پروژه ها. کسی نیست نازت را بکشد. نه. خودت باید بلند شوی و کارهایت را انجام بدهی. تازه کارهای بقیه را هم انجام بدهی برایشان. این می شود که نشریه ی ۲۲ بهمن را اولین بار خودت با اشک می نشینی پایش و طراحی می کنی. البته ۲۵ بهمن می رسد اما باز هم یک حرکت رو به جلوست.

 

۱۱. ماه رمضان می آید و نمی دانی زمان افطار و سحر چه دعایی کنی. عید نوروز می آید و او نیست و واقعا هم نیست. پیجش را چک می کنی تا ببینی چیزی از تو نگفته؟ نه... وجود نداری که بخواهد چیزی درباره ات بگوید. یعنی واقعا نمی خواهد عید را تبریک بگوید؟ نه...

 

۱۲. برای ضرورت می بینی اش. اما او نه. انگار که دیوار باشی و اصلا نباشی.

 

۱۳. عید فطر می شود و همچنان نه.

 

۱۴. سر کلاس های دانشگاه غصه می خوری و سعی می کنی کسی گریه کردنت را نبیند.

 

۱۵. امتحان های پایان ترمِ ترم جدید هم می رسد و همچنان نه.

 

۱۶. جنگ ۱۲ روزه که شد احتمالا همه یک نگرانی داشتیم برای عزیزانمان. من هم چون خیلی نگران بودم، از بلاک بودن درش آوردم که اگر مردم ، بلاک نمیرم. لطف کرد و با تأخیر او هم من را از بلاک بودن درآورد. اما باز هم نه. نه... هیچ چیز. 

 

۱۷. از تیر تا مرداد و بعد مهر و آبان و آذر تقریبا ماه های سختی بود. با اینکه باز هم خیلی می گذشت از بهمن سال گذشته اما همچنان یادم نرفته بود. همچنان روزها تاریک بود و همچنان از افسردگی عمیقی رنج می بردم. اینجا هم نوشته ام. می دانید که همینطور بود تا قبل از این اتفاقات اخیر ...

 

۱۸. ۳۶۵ روز بعد از آن اتفاق اما همه اش همین نیست. شاید بزرگتر شدم. مستقل تر شدم. به عوضِ بی رحم تر شدن مهربان تر شدم. بیشتر فهمیدم. بیشتر بخشیدم. بیشتر اثر وضعی اشتباهاتم را فهمیدم. فهمیدم چقدر اشتباه کرده ام و خدا چقدر رحمتش بی اندازه است که عمق اشتباهاتم را اینطور به من نشان داد و نه طور دیگر.

 

۱۹. بی تعارف از شغل قبلی ام در خبرگزاری که اینقدر بابتش اذیت بودم استعفا دادم. البته حیف بود‌ خبرنگاری چیزهای خوبی به آدم می دهد و به آدم کمک می کند تا چیزهای زیادی را بفهمد. اما تا فضای خبر همین است و کم اثر و کم برد، انتخاب من باز هم در آنجا نبودن است. 

 

۲۰. به جایش حالا یک شغل خیلی قشنگ دارم. یک شغل خیلی خیلی قشنگ. یک شغل غیر موظفی. شاید آنجا که هستم اسمش پرآوازه به اندازه ی یک خبرگزاری کشوری نباشد. اما اینجا آزادم. خلاق. و خوشحال. اینجا احساس می کنم که اگر خدا بخواهد می توانیم اثرگذاری جهانی داشته باشیم. اینجا که کار می کنم خانه ی خود ماست. خانه ی ایران است. خانه ی ولی عصر(عج) است توی شهر. مسجد قباست در حکومت نبوی. اینجا که کار می کنم مسئول بالادستی ام آزادی فوق العاده ای داده به من. گفته است همه ی این اختیارات با خودت. فقط دو جا اختیار نداری‌. اگر امنیت روانی مردم به خطر بیفتد و اگر یک روز فکری کنی که از نتیجه ی کارهای شما من را چیزی منتفع می کند‌ نه... مردم آرامش داشته باشند و هرکاری می کنید دقت کنید که فقط برای خدا باشد.

 

۲۱. یکی از چیزهایی که در کار جدیدم دوست دارم کار کردن با دانشجو ها و مردم است و با دانش آموز ها‌. به جای اینکه وقت بگیرم و در انتظار های طولانی برای حرف زدن با آدم های بزرگ بمانم با دانشجو ها ارتباط می گیرم. نه الزاما هم با دانشجو های دانشگاه های بزرگ. با بچه های پیام نور و آزاد و غیرانتفاعی ها. و چه بچه های نازنینی. چقدر باهوش. چقدر درسخوان. چقدر با شخصیت و پای کار. چقدر نخبه. چقدر خلاق... کجا می شود آدم باشد مثل اینجا؟

 

۲۲. سومین ماجرای عجیب این ۱ سال مسئله ی عزت بود. از بی آبرو شدن سیستماتیک خداوند می رساندت به عزت. هیچ کاری نکرده ای. همان آدمِ گناهکار و اشتباهیِ قبلی هستی. کمی خمیده تر، کمی رنجور تر و کمی گریان تر. اما ورق برمی گردد و همان ادمِ گناهکار هستی اما خداوند عزتت می دهد تا بدانی عزتمند بودن به این چیز ها نیست. تا بدانی "و العزه لله جمیعا".....(درست نوشتم؟)

 

۲۳. در این ۱ سال خیلی جاها آبرو گرو گذاشته بودم و بعد از آن نشد آبروی قبلی ام را بردارم. اما خداوند لطف کرد و آبروی جدید داد. آبروی تازه. آبروی پاک. درست مثل ذات پاکش که "سبحان الله". در این ۱ سال هرچند از درون شکسته و خمیده بودم اما جایی نرفتم مگر اینکه جلوی پایم بلند شدند، منظورم بلند شدن نیست. منظورم این است که جایی نرفتم که احترامم نگذارند‌. از رئیس دانشگاه ، تا فلان استاد دانشکده که به حسابم نمی آورد تا در محل کار قبلی ام ، تا در محل کار جدیدم، تا جلدی آدم هایی که برای اولین بار می بینم، به طرز معجزه واری همه با من در نهایت لطف و احترام برخورد می کنند. همه نظرم را می پرسند. می گویند باید ببینیم خانم فلانی چه می گوید. بروید از خانم فلانی بپرسید. کار دست خودتان باشد خانمِ فلانی. خیلی عجیب است.‌. لایق این همه لطف و احترام که نبوده ام هیچوقت و از بزرگواری مردم است. اما این معجزه هم بعد از "آن روز" رخ داد و "الحمدلله کما هو اهله".

 

۲۴. مسئله چهارم، مسئله ی درک خداست. وقتی کسی را یا چیزی را از دست می دهی حفره درون قلبت آنقدر بزرگ می شود که حتی دیگر با خود آن فرد هم پر نمی شود. من فکر می کنم که ما خدا را به اندازه ی ترک های روحمان می خواهیم، به عمق فهم نداشته هایمان. هرچه بیشتر نداشته هایت را درک کنی، خدا را بیشتر به تار و پود گلیم محقر وجود خودت گره می زنی...

 

۲۵. مسئله پنجم این است، "الراحمون یرحمهم الرحمن" ، ببخشید تا خدای رحمان هم شما را ببخشد. باید بخشید. خدا هم ما را ببخشد. مردم هم ما را ببخشد. به عمق تقصیر و گناه و خطای خودت که واقف باشی می بخشی. چون می دانی که اگر بنا باشد سخت بگیری برای بخشیدن، خداکند چیزهایی از تو می داند که اگر تو را نبخشد خاکت بر آب است و اگر یک عیب تو را بر همان ها که نبخشیده ای شان نمایان کند می فهمی که آن ها خیلی بهتر اند از تو. بخشیدن سخت است. شاید حتی بعد از یک سال هم سخت باشد. اما قله همان است که گفتم: "الراحمون یرحمهم الرحمن".

 

۲۶. دوست داشتن کسی که تورا دوست دارد هیچ هنری نیست. هنر، دوست داشتن و عشق ورزیدن به کسی است که هیچ علاقه و عشقی به تو ندارد. اگر به این فرد توانستی حد اعلای عشق ورزی را داشته باشی و به او خدمت کنی آنوقت هنرمندی. در غیر این صورت بی هنری. 

 

۲۷. بی هنر کسی است که کسی را دوست دارد که او هم دوستش دارد. مساویِ مساوی‌.

 

۲۸.  حالا این وسط که عشق ورزیدن به آنکه دوستت دارد بی هنری است، فرض بگیر عشق نورزی و مهربان نباشی با کسی که به تو خدمت می کند یا علاقه دارد. دیگر فرض کن که این اسمش چه چیزی می تواند باشد.

 

۲۹. توی شهر ما پر از مسجد های کوچک و بزرگ است. مسجد های هنری، مسجد های کوچک و فیروزه ای. مسجد های هزار ساله و ۸۰۰ ساله و ۵۰۰ ساله ی باستانی. توی شهر که می رویم می گویم خوب شد که این جاها را آتش نزدند. پدرم می گوید مسجد هایی را آتش زده اند که کار داشتند به کار سیاست و احیای جامعه. در این مسجد ها نماز خوانده می شد و درش بسته می شد و می رفتند تا فردا. همین. نماز و روضه. مذهبِ خنثای بی اثر. اما مسجد محله ما که آتش زده شد امام جماعت جوانی داشت که کار داشت به کار جامعه. در تلاش بود. دغدغه داشت. کار می کرد. مسجد محله ی ما سوخت. اما امام جماعت جوانش از کربلا برگشت و روی سوخته هایش نماز جماعت برگزار کرد. و چه نماز جماعت باشکوهی....

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

چند روز پیش در حاشیه یه جلسه ای یکی از دوستام رو دیدم که تقریبا هم فکر خودم بود

گفت فلان اتفاق در کشور تقصیر فلانی و فلانیه

علت اون چیز ، فلان چیزه

پشت پرده ی اون یکی چیز، این یکی چیزه.

 

گفتم بر چه اساسی می گی؟

گفت خب استدلالم اینه که الان این‌طور شده پس در نهایت مجبور بودن فلان روش عمل کنن و نتیجه شده این.

 

گفتم مستنداتت چیه برای این قضیه ؟

گفت ندارم.

گفتم استدلالی که پشتوانه اش مستندات قوی نباشه برداشت شخصیه. قابل اتکا نیست.

 

می گه آخه دست من که به مستنداتش نمی رسه! ولی مطمئنم که اینجوریه!

معلومه که نمی ذارن مستنداتش به دست ما برسه!

می گم اگه دانشجویی برو دنبال مستنداتش تا هم خودت پیدا کنی و هم به بقیه نشون بدی. در غیر این صورت من این تحلیل رو ازت قبول نمی کنم.

 

 

واکنش من به خیلی از تحلیل های حتی تقویت کننده گرایش خودم هم همینه. درسته که شاید به نفعم باشه که چشم بسته هرچی موافق خودم باشه رو بپذیرم و هر چی مخالف طرف مقابلم باشه رو تأیید کنم. اما این کار رو نمی کنم!

 

 

مثلا امروز چیزهای عجیبی شنیدم.

 

مثلا یکی می گفت شنیده زمان شاه جنازه ی افرادی که می کشتن رو می انداختن تو سد و تازه کلی جنازه از پشت سد پیدا شده!

 

یه گروه دیگه می گفتن شنیدن جمهوری اسلامی گور دسته جمعی کنده و پیکر درگذشتگان رو ریخته اونجا و آهک هم ریخته روشون! (حالا کاربرد این آهک رو نمی دونم چیه!)

 

یا یکی دیگه می گفت یه گروه از زندانیان اعدامی اومدن بین جمعیت معترضین و به همه از نیرو انتظامی گرفته تا معترض شلیک کردن :| !

 

یکی دیگه می گفت جمهوری اسلامی از یه کشور x ای نیرو وارد کرده! (در حالی که اصلا نیازی به این قضیه نیست :/ ایران گردان های نیروانتظامی ای داره که حتی تو جنگ ۱۲ روزه هم به کار گرفته نشدن چه برسه که بره نیرو وارد کنه)

 

یکی می گفت تو انقلاب ۵۷ امام خمینی(ره) کاره ای نبوده، فرح با یکی از فامیل هاش انقلاب کردن :)))))))))).

 

 

اگه می خواستم با سوگیری تصمیم بگیرم خب از بین این گزاره ها بر می داشتم اون هایی که به عقیده ی خودم نزدیک تر بود رو انتخاب می کردم. با این وجود به هرکس که این حرف ها رو می زد و وقتی می گفتی از چه قرار می گفت:"همه می گن!" ، "ماهواره گفته" ، "فلان سایت گفته" !.... می گفتم حرفتون مستدل نیست. من نمی پذیرم و لطفا جایی نشر ندید. 

 

آخه چرا همین الان باید از پشت یه سدی جنازه از ۵۰ سال قبل کشف شده باشه که محمدرضا پهلوی مثلا اونجا پنهانشون کرده باشه؟

 

در مقابل چرا جمهوری اسلامی باید طرف های ساوه گور دسته جمعی کنده باشه؟

 

چرا فرح پهلوی باید انقلاب اسلامی کرده باشه ؟

 

چرا؟ آخه چرا؟

 

 

از این گزاره های دهن به دهن و رسانه زده ی خطرناک می دونید خطرناک تر چیه؟

 

بهتون معرفی می کنم.... این جمله :     "من خودم !"

 

• من خودم تو بسیج بودم، شب ها خودمون می رفتیم بانک ها رو آتیش می زدیم.

• پسر عموم خودش تو نیرو انتظامیه، می گه مردم دو ساعت دیگه کف خیابون باشن نیرو انتظامی تفنگش رو می ذاره کنار، گلدون اطلسی دستش می گیره سر چهار راه ها!

• من عمم یکی از سردار های سپاهه، گفته به مردم بگید کار جمهوری اسلامی تمومه.

• من خودم دیدم سر چهار راه یکی فلان کار رو کرد....

•من خودم دیدم این‌طور 

• من پسر خالم خودش بود تو جمعیت گفت کار خودشونه...

•می شینی تو اسنپ راننده تاکسی می گه آره من سال ها بین خودشون بودم(در طی ۲ سال سربازی در آشپزخونه ی نیرو دریایی کار کرده تازه ۶ ماهش رو هم معافی خورده بوده).....

 

دوستان می دونم که الان بازار روایت و روایتگری داغه ، دست کسی هم بسته نیست، هرکس یه چیزی می گه. ولی با "من خودم ..." و "اون خودش..." نمیشه چیزی رو تأیید یا رد کرد. چون ممکنه به ازای هر "من خودمی" یه "من خودم" دیگه از طرف مقابل هم وجود داشته باشه...

 

همه ی ما به اندازه ی حواس ۵گانه ای که خداوند متعال عطا کرده گوشه ای از اتفاقات رو تجربه کردیم ولی الزاما تجربه ی ما همه ی حقیقت نیست.

 

من سعی می کنم نسبت به روایت های "من خودمی!" صرفا شنونده و مشاهده گر باشم. نه رد می کنم ، نه می پذیرم. و تازه ترویج دروغ های مهندسی شده از این خرده روایت های دهن به دهن فوق العاده زیاده و اتفاقا یکی از توان های زیاد و دست بالای دشمنان ایران همین پخش خبرهای کذب چهره به چهره و نفر به نفره. 

 

ممکنه ما دشمنی دشمنان ایران رو درک نکنیم در ایجاد تفرقه بین افراد با عقیده های مختلف و بگیم بگیم بابا دشمن کدومه؟

 

پس بیاید برای اینکه از سوگیری دور بشیم یه شرایط دیگه رو فرض کنیم:

 

مثلا در یکی از استان های کشور،  دشمن ایران می خواد با تکنیک های نفر به نفر رسانه ای بین شیعه و سنی اختلاف ایجاد کنه. میاد چه کار می کنه؟

 

بین افراد اهل سنت این خرده روایت رو ترویج می ده:

* "من خودم از یه کارمند شیعه شنیدم که سهمیه آب اهل سنت قراره قطع بشه."

 

بین افراد شیعه هم این خرده روایت رو پخش می کنه:

* "من از یه آشنایی شنیدم که فردا ساعت ۸ صبح نزدیک فلکه آب روستا اهل سنت مسلح میان تا شبکه آب شرب رو از بین ببرن."

 

حالا نتیجه چی میشه؟

 

فردا ۸ صبح اهل سنت با اسلحه می رن ببینن شیعه چرا آبشون رو می خواد قطع کنه و شیعه ۸ صبح پا میشه می ره که ببینه چرا اهل سنت با سلاح اومدن! هر دو گروه به میدان اومدن! هر دو گروه به ظاهر برای تقابل با هم به میدان اومدن! ولی اصلا گزاره های موجود در ذهن هر دو طرف ساختگی و دروغه ! و هر دو دچار سوء تفاهم بودن!

 

کی نفع می بره از این دو گانگی ها؟

 

دشمنی که چتر شده رو ایران تا ذره ذره خاک و منابع این سرزمین رو ببلعه!

 

 

داستان ترویج ۲ تا جمله ی دروغ و ایجاد یک جنگ خونین و برادر کشانه که مبناش سوگ تفاهم بود رو دیدید؟

 

حالا فرض کنید نوجوان ها و کودکان آموزش خرابکاری و آتش زدن هم می دیدن! حالا فرض کنید رسانه هایی بودن که شب تا صبح ترویج خشم و نفرت و دروغ و کینه هم می کردن!

 

 

کاربر های "کوروش" و "زینب" رو که می شناسید؟

 

خانم میخک زحمت کشیدن و این پست رو در موردشون نوشتن:   کلیک.

 

کوروش با یک اسم ایرانی می ره توی وبلاگ افراد سلطنت طلب فحش می ده و از جمهوری اسلامی دفاع می کنه و زینب با یه اسم مذهبی میاد در وبلاگ های انقلابی فحش می ده و از براندازی حمایت می کنه!

 

پروژه ی این فرد (چون ممکنه هر دو یک نفر باشن) یا این افراد خواسته و ناخواسته ایجاد دو دستگی و کینه و نفرن بین افراد مختلفه. 

 

۱. از این اتفاقات درس بگیریم قبل از اینکه دیر بشه...! و وحدتمون رو حفظ کنیم!

 

۲. هرچیزی رو هم باور نکنیم!

 

 

 

ببخشید که طولانی شد.... :)

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

چنانچه از بیماری زمینه ای رنج می برید یا درگیر مشکلات قلبی هستید یا باردار و یا جزو گروه های حساس هستید این مطلب را نخوانید....

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

گزاره ای که هم اکنون در حال ترویج است از این قرار است:

"در بین جمعیت معترضان هیچ عامل مسلحی وجود نداشت و همه ی درگذشتگان تنها با سلاح نیروهای مسلح از دنیا رفته اند."

 

با این وجود کانال لیدر ، هنگام مخابره ی اخبار لحظه به لحظه ادعای دیگری می کند:

 

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

+ در حالی که برخی افراد معتقدند قتل فجیعانه و بی رحمانه ی نیروهای مدافع امنیت توسط خود نظام صورت گرفته است به توصیف چند صحنه ی قتل در کانال های شخصی افراد و یکی از سوپر کانال های جهت دهنده ی خشونت در فاجعه ی ۱۴۰۴ اشاره می کنیم. هدف جانب داری از هیچ گروه خاصی نیست. هدف تنها پایان دادن به یک گزاره ی دروغ است با این عنوان: "کار خودشان است!"

 

+صحنه قتل و مجروح کردن یک انسان آن هم به صورت جمعی بدون هیچگونه ابراز تأسف انسانی توسط یکی از افراد مخالف نظام نوشته شده است.

 

از صحنه ی رد شدن با اتوموبیل از روی چند انسان فیلم برداری شده است و یه عنوان سند افتخار و آموزش دادن سایر افراد در یکی از کانال های لیدر حوادث خونین ۱۴۰۴ قرار داده شده است...

 

 

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

+ آزادی خوب است و تو آزادی تا تنها پهلوی را انتخاب کنی...

 

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

+ آیا در میان معترضان واقعا هیچکس مسلح نبود و قصد خشونت باری نداشت؟ در این صورت چرا کانال های تلگرامی به صورت شبانه روزی در صدد تهییج مردم برای تصاحب سلاح نیروهای مسلح بودند؟ اگر قرار نبود هیچ کار خشونت باری صورت بگیرد ، یک اسلحه ی معمولی نیروی انتظامی به درد گلدان شدن در حاشیه ی حیاط ساده و صمیمی یک خانه ی روستایی با گل های قشنگ و رنگ و وارنگ نمی خورد !

 

  • ماه زده
۰۱
بهمن
۰۴

+ آتش زدن مساجد کار کی می تونه باشه؟

 

++ روایت هایی اسکرین شاتی! این روایت ها برای اثبات هیچ چیزی نیست! خوانندگان این روایت می توانند موافق یا مخالف نظام باشند... این پست ها صرفا برای آگاهی بخشی است برای اینکه بدانیم رخداد های خشونت بار و بی اخلاقانه اخیر توسط گروه های معترض داخلی سازماندهی و رخ داده است.

 

+++ اسکرین شات ها از کانال های روزمره نویسی مردمی هستند... 

 

  • ماه زده